تبليغاتX
پرنده مهاجر - اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوسته:

پرنده مهاجر

پرنده مهاجری که مقصد را در کوچ می یابد از ویرانی لانه اش نمی هراسد ...

 وقتي به دنيا آمدم سياه بودم ، وقتي بزرگتر شدم باز هم سياه بودم ، وقتي جلو آفتاب ميرم باز هم سياهم ، وقتي ميترسم هم سياهم ، وقتي سردمه سياهم ، وقتي مريضم باز هم سياهم ، وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود. تو اي دوست سفيد من ، وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي، وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي ، وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي ، وقتي ميترسي زرد ميشي ، وقتي مريضي سبز ميشي ، وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي و تو به من ميگي رنگين پوست.....

واقعا زیبا بود

این رو هم خوبه بخونید چون خیلی این دو مطلب به هم شبیه هستن و هردو از عدم تساوی آدمهاست

یک با یک برابر نیست!

 

معلم پاي تخته داد مي زديك با يك برابر هست


 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست هميشه يك نفر بايد به پا خيزد


به آرامي سخن سر دادتساوي وجود ندارد 


معلم مات بر جا ماندو او پرسيد


گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا بازيك با يك برابر بود


 سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت


معلم خشمگين فرياد زد:آري برابر بود


و او با پوزخندي گفت اگر يك فرد انسان واحد يك بود


آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت


پايين بود


اگر يك فرد انسان واحد يك بودآن كه سفید بودبالا بود


وان سيه چرده كه مي ناليدپايين بود


اگريك فرد انسان واحد يك بود


اين تساوي زير و رو مي شد


حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود


نان و مال مفت خواران از كجا آماده مي گرديد


يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟


يك اگر با يك برابر بود

 
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟


 يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟


يك اگر با يك برابر بود


پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟


معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد


 يك با يك برابر نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:13 PM  توسط پرنده مهاجر  |