گرآمدنم به خود بدی نامدی
ور نیز شدن به من بدی کی شدی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
پرنده مهاجری که مقصد را در کوچ می یابد از ویرانی لانه اش نمی هراسد ...
گرآمدنم به خود بدی نامدی
ور نیز شدن به من بدی کی شدی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
دیروز با خودم فکر می کردم که اگه دوبار متولد بشم باز هم همین انتخابهایی که الان تو زندگیم کردم رو می کردم ٬وقتی خیلی فکر می کنم می بینم که اگه دوباره متولد بشم باز فقر و غربت وتنهای رو انتخاب می کردم٬نمی دونم چرا ؟با اینکه به تقدیراعتقادی ندارم ولی فکر می کنم تقدیر من این بوده٬چون زندگی شرایطی برایم بوجود اورد که من انتخابی این چنین کنم
خیلی وقته هیچی ننوشتم نمی دونم چرا؟
شاید با خودم بیگانه شدم و شاید به تناقض تو وجودم خودم رسیدم وبه همه اون باورهایی که داشتم شک کردم .امان از دست این زندگی٬ زندگی بازیهای غریبی با ادم می کنه کاری می کنه که ادم تو بدترین شرایط به تناقض برسه و اون موقع ادم از خودش می پرسه که کاری که تا حالا می کرده درست بوده یا نه؟
دلم هوس یه مرشد کرده یکی که راه رو بگه ٬یکی که بدون هیچ نیتی به من بگه که راه کدومه قبلا مرشد رو توخودم پیدا کرده بودم و اون به من می گفت که چیکار کنم ولی حالا صداهای مختلفی از درونم میاد نمی دونم کدوم حرفش حقه ٬به یه دوگانگی رسیدم من چند تا شدم یه ادم با شخصیتهای مختلف
نمی دونم کدومش من هستم
من کی هستم؟