تبليغاتX
پرنده مهاجر

پرنده مهاجر

پرنده مهاجری که مقصد را در کوچ می یابد از ویرانی لانه اش نمی هراسد ...

می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟
اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت.
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.
ولی مدتی که گذشت خوابش برد.
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت.
مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید وگفت :
ای دل غافل یار آمد وما در خواب بودیم .
و افسرده و پریشون برگشت به شهر.
در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید :
چرا اینقدر ناراحتی؟
و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت :
این که عالیه !
آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول این که :
خواب بودی وبیدارت نکرده !
و به طورحتم به خودش گفته :
اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟
و دلیل دوم اینکه :
وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!
مجنون سری تکان داد و گفت :
نه!
اون می خواسته بگه :
تو عاشق نیستی!
اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد!
تو رو چه به عاشقی؟
بهتره بری گردو بازی کنی!
آره عزیز دلم باید حواسمون رو جمع کنیم .
نکنه خوابمون ببره !
نکنه فرصتها رو از دست بدیم.
نکنه وقتی بیدار بشیم که دیگه کار از کار گذشته باشه !
و باید بدونیم ، هر ثانیه از زندگی ما لحظه ای بی نظیر و تکرار نشدنیه.
و از اون لحظه های ناب ، بهترین استفاده رو ببریم.
پس بیا از همین لحظه شروع کنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 12:59 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي........

 پرستو محکوم به کوچ کردن...............

 شمع محکوم به اشک ريختن..............

 خارها محکوم به تنهايي....................

 روز محکوم به غروب کردن.....................

 شب محکوم به رسيدن...........................

 قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن...................

 چه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاينها هست؟ اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را همه مي پذيرفتند. اي کاش........................................؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 12:55 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

خدايا

به من زيستنی عطاکن

که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته است

حسرت نخورم 

و مردنی عطا کن

که بر بيهودگی‌اش سوگوار مباشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 12:54 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 
خدایا در برابر هر آنچه که انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن
                                     و نخواستن رویین تن کن
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 12:41 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

خدايش او را چنين می ستايد:

اگر تندخو و سخت دل می بودى مردم از اطرافت پراكنده می شدند.

 در طول زندگانى او هرگز ديده نشد وقتش را به بطالت بگذراند

در مقام نيايش هميشه می گفت: «خدايا از بيكارى و تنبلى و زبونى به تو پناه میبرم))

او هميشه جانب عدل و انصاف را رعايت می كرد و در تجارت به دروغ  متوسّل نمی شد و هيچ گاه در معامله سختگيرى نمی كرد و با كسى مجادله و لجاجت نمی نمود و كار خود را به گردن ديگران نمی انداخت.

گرسنگى را بسيار دوست می داشت و شكيباييش را بر آن می آزمود.ژ

در برابر كسانى كه او را می آزردند چنان گذشت می كرد و بدى را به مِهر پاسخ مىداد كه آنان را شرمنده می ساخت.
هر روز، از كنار كوچه اى كه می گذشت، يهودی اى طشت خاكسترى گرم از بام خانه بر سرش می ريخت و او بی آنكه خشمگين شود، به آرامى رد می شد و گوشه اى می ايستاد و پس از پاك كردن سر و رو و لباسش به راه می افتاد.
روز ديگر با آنكه میدانست باز اين كار تكرار خواهد شد مسير خود را عوض نمی كرد.
يك روز كه از آنجا می گذشت با كمال تعجّب از طشت خاكستر خبرى نشد! محمّد با لبخند بزرگوارانه اى گفت: رفيق ما امروز به سراغ ما نيامد! گفتند: بيمار است.
گفت: بايد به عيادتش رفت.
بيمار در چهره محمّد كه به عيادتش آمده بود چنان صميميّت و محبّت صادقانه اى احساس كرد كه گويى سالها است با وى سابقه ديرين دوستى و آشنايى دارد.
مرد يهودى در برابر چنين چشمه زلال و جوشانى از صفا و مهربانى و خير، يكباره احساس كرد كه روحش شسته شد و لكّه هاى شومِ بدپسندى و آزارپرستى و ميل به كجى و خيانت از ضميرش پاك گرديد

ما در مورد پیامبر خودمون چی می دونیم؟

چرا ما اسلا م رو تو نماز می بینینم؟

چرا سعی نمی کنیم بجای اینهمه قران خوندن ونماز خوندن یه کم گذشت کنیم؟

چرا تو مسجدهای ما فقط جهنم و از عذاب وگناه میگن ؟

چرا اسمی از محبت نمی برن ؟

چرا؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 11:46 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود؟

 نه عزیز دلم آدم بود

بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه

همه چی ازیادم می ره

مگه یادش که همیشه یادشه

من تورا ،اورا، کسی رادوست می دارم.......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 12:24 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

دوستی واقعی نخستین نیاز دیگران است نه اظهار نیاز خویشتن

و

زبان دوستی واژه نیست معناست

و

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه خویش با دیگران مشکن

و

بزرگترین سرمایه ی یک دل حرف هایی است که برای نگفتن دارد

و

همیشه یادتون باشه که همتون رو دوست دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 11:33 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

سازنده‌ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن
پرمعني‌ترين كلمه ما است ... آن را به كار ببر
عميق‌ترين كلمه عشق است ... به آن ارج بنه.
بي رحم‌ترين كلمه تنفر است ... از بين ببرش.
سركش‌ترين كلمه حسد است ... با آن بازي نكن.
خودخواهانه‌ترين كلمه من است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه خشم است... آن را فرو ببر.
بازدارنده ترين كلمه ترس است ... با آن مقابله كن.
با نشاط‌ترين كلمه کار است ... به آن بپرداز.
پوچ ترين كلمه طمع است ... آن را بكش
سازنده ترين كلمه صبز است... براي داشتنش دعا كن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 10:52 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

heart, are real weak and most susceptible
آيا ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند


Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them
آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز دارند


Did you know that the three most difficult things to say are:

I love you, Sorry and help me
آيا ميدانستيد که سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است
دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن
ميباشد

Did you know that those who dress in red are more confident in themselves
آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند

Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty
آيا ميدانستيدکه کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود لذت ميبرند

Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding
و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند

Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds
آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد

Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است

Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted
آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد

Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be surprised by what you could do.
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد

But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two-fold.
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت

Today, the ball of FRIENDSHIP is in your court, send this to those who truly are your friends (including me if I am one). Also, do not feel bad if no one sends this back to you in the end, you'll find out that you'll get to keep the ball for other people want more ..
امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد (مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند نگهداری کنيد

Ok, this is what you have to do 
درسته اين کاريه که شما بايد انجام بديد



 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 11:23 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

یادمه یه بار از یکی از دانشمندان ایرانی ناسا نظرشودر مورد موسیقی پرسیده بودن  اون می گفت موسیقی نمک زندگی هست واقعا زندگی بدون موسیقی هیش معنی نداره  زندگی بدون موسیقی یعنی زندگی بدون رنگ

یکی می گفت هرکسی یه نغمه غم انگیزی تو زندگی دارده نغمه بعضی ها رو می تونی بشنوی ولی بعضی ها همیشه ساکتن

خدایش بعضی ها چه صبری دارن وقتی پای صحبت بعضی ادما می شینی غم خودت رو فراموش می کنی نمی دونم اینهمه غم رو کجا جا می دن

امروز داشتم به یه اهنگی گوش می کردم که با نی نوخته شده بود واقعا این صدای نی چقدر  دل نشین هست انگار تمام سلولای بدنت با صدای نی به ارتعاش در میان مثل یه دایاپازون نمی دونم ولی شاید نی اینجورری می کنه بشنمو از نی که از جدایی ها شکایت می کند واقعا صدای نی از جدایی ها شکایت می کند از رسم این زمونه ار نامردی ها ........ چیزایی که این روز ا خیلی عادی شده خیلی معمولی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 12:26 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

به کجا چنین شتابان ؟"

             گون از نسیم پرسید

"دل من گرفته ز این جا..هوس سفر نداری زغبار این بیابان ؟"

"همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ...."

"به کجا چنین شتابان ؟"

"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم"

"سفرت به خیر اما   تو و دوستی خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را"

                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 2:52 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

دیشب رفتم کنار دریا دریا خیلی اروم بود خیلی اروم انگار هیچ خبری نبودیا با من قهر بود ؟

ولی چند دقیقه نشستم مثل همیشه شروع کردم به دردل کردن از همه گفتن از زندگی گفتن دریا باز هم به من توجه نمی کرد

خیلی ساکت بود خوشحال نبود از امدن من تا من نشستم دیدم باران نم نم شروع به باریدن کرد من نشسته بودم با اینکه می دونستم دریا از من خوشش نمی یاد امروز ولی نشستم تا اینکه باران شدید تر شد من باز حرکت نکردم نشستم باد شد باد شدیدی اومد دیگه نتونستم  بمونم اره دریا خیلی از من بدش می امد چرا؟بخاطر کارایی که این چند روز کردم شاید دله کسی رو شکستم؟

خیلی ناراحت شدم قبلا وقتی کنار دریا می رفتم اروم می شدم ولی دیشب دلم بیشترگرفت همینطور که باران وباد شدید می وزید من تنها اونجا یه بغضی تو گلوم بود می خواستم گریه کنم ولی غرورم اجازنمی دادبه یه حسی رسیدم این چند روزیه حس رونده شدن از همه کس وهمه جایه حس بی اعتمادی

زندگی چه باز ی ها با آدم می کنه می دونی بعضی وقتها که دوست نداری ونمی خوای بمونی باید بمونی ولی وقتی که دوست داری ومی خوای بمونی باید ترک کنی !!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 9:56 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

دیروز یه چیزی می خوندم برام  جالب بود  یه نفره می ره خواستگاری یه دختر برای اینکه به دختره بگه که کی هست و چه خصوصیاتی داره همه چیز د مورد خودش رو در یه کتاب می نوسیه در یه کتاب ۵۰۰ صفحه ای برام جالب بود

ما چقدر خودمون رو می شناسیم اگه خواسته باشیم در مورد خودمون چیز بنویسیم بنظر شما چند صفحه می شه ؟آدم هرچی خودش رو بیشتر بشناسه بهتر می تونه زندگی کنه وبا دیگران ارتباط داشته باشه

پس بیایم از خودمون سوال کنیم که کی هستیم ؟

من کی هستم؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 9:38 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

یک زن ایرانی در نظر دارد راهی فضا شود. وی نه تنها نخستین زن ایرانی فضانورد بلکه نخستین فضانورد ایرانی شناخته خواهد شد. انوشه انصاری رئیس و بنیانگذار شرکت مخابراتی Telecom Technologies در آمریکا ست که قرار است سال آینده با موشک سایوز روسی بعنوان گردشگر فضایی به فضا فرستاده شود. شرکت بین المللی فضایی Space Adventures در روسیه اعلام کرد که این بانوی ایرانی بزودی تمرین برای آماده سازی خود جهت اعزام به فضا را آغاز می کند. به گفته مسولان شرکت فضایی Space Adventures آزمایش های پزشکی خانم انصاری نشان داده است که برای سفر فضایی مشکلی ندارد. گردشگرانی که پیش از این عازم فضا شده بودند هریک بیست میلیون دلار بابت سفر فضایی خود پرداخت کرده بودند. در سال 2002 مجله Fortune نام انوشه انصاری را بعنوان موفق ترین چهل تن زیر چهل سال جای داد. خانم انصاری سهم بزرگی در تشکیل جایزه موسوم به AnsariX داشت. جایزه ای ده میلیون دلاری با هدف ایجاد رقابت میان متخصصان نخبه در امور فضایی و تشویق گردشگری فضایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 11:26 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

اگر مي خواهيد اندازه تمدن و پيشرفت ملتي را بدانيد ، به مادران  آن ملت نگاه كنيد (ناپلئون)

بهترین راهنمای من وتنها کسی که یه معلم واقعی برای من بود مادرم بود

کاش می تونستم ذره ای از این همه بزگواری رو جبران کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 6:26 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر م ا، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
 
خیلی وقت بود که این اهنگ روگوش نکرده بودم وقتی که دانشگاه بودم زیاد گوش می کردم
این اهنگ بوی دانشگاه می دهد بوی به بپا خواستن بوی فریاد زدن می دهد
قشنگترین جای این شعر جای است که میگه یار دبستانی من با من وهمراه منی و میگه دست من وتو
می تونه این پردها رو پاره کنه همه جا از من وتو حرف می زنه ولی ما ایرانی ها هنوز یاد نگرفتیم که دست هم رو بگریم نمی دونم چرا اینجوری شدیم مخصوصا ایرانی های خارج از کشور ولی مردم بقیه کشور ها رو می بینی که دست خودشون رو که می گیرن هیچی  سعی می کنن دست مردم کشور های دیگر رو هم بگیرن و من کمک کردن و معنی ما بودن رو از اونها یاد گرفتم وسعی می کنم به هر ایرانی که بتونم کمک کنم واین فرهنگ رو که ما از دست دادیم باید دوباره زنده کنیم بله من وتو می تونیم
وبه امید روزی که دوباره ما ایرانی ها دست هم رو بگیریم واین پردها رو باهم پاره کنیم و من وتو درد های خودمون را چاره کنیم کنار هم باهم
 
اره من تو
 
+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 10:28 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 2:56 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

خسته ام  از همه پستیهااز همه حیوان صفتیها از همه هوسها از همه دروغها

دیشب دختری دیدم زیبا سیگاری برلب چهره بچگانهاش نشان می داد که ۱۵ سال یا کمتر ندارد

یه چهره معصوم برای ارضای هوس های یه عهده که شاید درست نباشد انها را انسان نامید وحیوان هم نمی شودگفت چون باز توهین به حیوانات هست پایین تر از همه چیز

هنوز چهره اون دختره جلوی چشم هست خدایای چه صبری داری که این چیزاها رو می بینی و چیزی نمی گی دردی روی قلبم حس می کنم یه درد ی که از زخمهای گذشته دیشب شبه تاریکی بود خیلی تاریک من درون تاریکی خیلی چیزها رو دیدم خیلی صدا ها رو شنیدم نمی دونم؟ ولی یه نگاه به خودم نکردم وحتی راضی نشدم صدای خودم رو بشنوم نمی دونم چرا؟ نمی تونم مثل بقیه همه چیز روگذری نگاه کنم حتما باید پشت هر قضیه رو نگاه کنم بعضی وقتها آدم یه چیزایی می بینه که اینقدر تکان دهنده هستن که زانوهات رو با تمام قدرتش خم می کنه خدایا چرا دل من اینجگوری شده

نمی دونم چرا سعی می کنم غم دیگران رو بشنوم وهمدردی برای همه باشم بدون اینکه کسی غم من رو بشنوه نمی دونم چرا تو اسمون دنیا هر کسی  ستاره داره نمی دونم چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره  واسه من تنهای درده ودرد هیچ کس رو نداشتن

دیگه باور کردم که باید همیشه تنها بمونم برای همیشه سخته خیلی سخته ولی کاریش نمی شه کرد دیگه عادت کردم هر گل پژ مرده ای رو تو کویر سینه کاشتن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 9:57 AM  توسط پرنده مهاجر  |