تبليغاتX
پرنده مهاجر

پرنده مهاجر

پرنده مهاجری که مقصد را در کوچ می یابد از ویرانی لانه اش نمی هراسد ...

ما همه نیاز مند عشقیم. عشق بخشی از سرشت انسانی است، به همان انداره خوردن، نوشیدن، و خفتن
گاهی به هنگام تماشای یک غروب زیبا، خود را کاملا تنها می یابیم و می اندیشیم: این زیبایی اهمیت ندارد، چون
.کسی را ندارم که با او در این زیبایی سهیم شوم
در چنین مواقعی باید بپرسیم: چند بار نثار کردن عشقمان را از ما خواسته اند و ما امتناع کرده ایم؟ چند بار ازنزدیک شدن به کسی و گفتن آن که دوستش داریم، ترسیده ام ؟
از تنهایی حذر کنید. به اندازه خطرناک ترین داروهای مخدر خطرناک است. اگر غروب برای شما دیگر معنایی ندارد، فروتن باشید و به دنبال عشق برخیزید. بدانید که همچون بقیه برکتهای روحانی، هر چه بیشتر حاضر به بخشش باشید ، بیشتر دریافت می کنید
قسمتی از کتاب مکتوب

                                                                                                    پائولو کوئیلو  

  

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 8:38 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

 

روز  والنتاین رو به همه کسانی که یکی رودوست دارن تبریک می گم

تو این روز حتما عشاق بهم هدیه نمی دن بلکه تمام اونهایی که همدیگر رو دوست دارن به هم هدیه میدن تا اینجوری ثابت کنن که برای هم اهمیت دارن

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 3:34 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند... و گنجشکها جدي جدي مي ميرند...

 آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند...

و تو شوخي شوخي لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق

اره این زندگیه  وشوخی شوخی یه روز تموم می شه وفقط از ما یه یاد می مونه که اون هم شوخی شوخی فراموش می شه ..........................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 4:6 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

چقدر سخته تو چشمهاي کسي که تمام عشقت رو دزديده وبه جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داده زل بزني وبه جاي انکه لبريز از کينه و نفرت بشي،حس کني هنوزم دوسش داري.

 چقدر سخته توخيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديدش هيچ چيزي به جز سلام نتوني بگي.....

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونهاي اشک گونهاتو خيس کنه، اما مجبور باشي بخندي تانفهمه هنوزم دوسش داري

چقدر سخته ...............

واقعا بعضی چیزا برای بعضی ها تحملش سخته

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 8:41 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

امروز ۸  فوریه است روز ۱۴ فوریه روز والنتاین است

در  این روز اونهایی که همدیگر رو دوست دارن بهم هدیه می دن

بهترین هدیه تو این روز یه شاخه  گل رز سرخ است که به هم می دن این روز بخاطر این است که برای اینکه بدونیم چقدر دوست داشتن و عشق ورزیدن اهمیت داره و نباید اون رو دست کم بگیریم و فراموش کینم

ولی خوب من متاسفانه کسی  رو ندارم  که به اون یه شاخه گل سرخ بدم این هم زندگی ما

ولی خیلی خوشحال می شم وقتی می بینم یکی به اونی که دوست داره یه هدیه می ده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 10:50 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

خونم رو عوض کردم واز فردا خونه جدید با هم اتاقیهای جدید 

هم اتاقیهام ایرانی هستن

یه رفتن دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم این جا عوض کردن ها کی تموم می شه

کی یه جا ثابت  می شم

به خونه بدوشی عادت کردم همیشه کوله بارم بسته است وامادیه کوچ کردن

از دربه در بودن لذت می برم

مثل باد زندگی کردن رو دوست دارم دوست ندارم وابستگی داشته باشم حتی به یه مکان

می دونم همه چیز رو آدم یه روز برای همیشه ترک می کنه این خوده ادم است که باید ساخته بشه

ارزش زندگی به این چیزای گذرا نیست دنبال یه چیز ماندگار هستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 11:3 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

اهل كاشانم / روزگارم بد نيست / تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي / مادري دارم بهتراز برگ درخت / دوستاني بهتر از آب روان / و خدايي كه دراين نزديكي است / لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند / روي آگاهي آب روي قانون گياه / من مسلمانم / قبله ام يك گل سرخ / جانمازم چشمه مهرم نور / دشت سجاده من / من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم / در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف / سنگ از پشت نمازم پيداست / همه ذرات نمازم متبلور شده است / من نمازم را وقتي مي خوانم / كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو / من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم / پي قد قامت موج / كعبه ام بر لب آب/ كعبه ام زير اقاقي هاست / كعبه ام مثل نسيم ، می رود باغ به باغ مي رود شهر به شهر / حجرالاسود من روشني باغچه است / اهل كاشانم / پيشه ام نقاشي است/
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما / تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است / دل تنهايي تان تازه شود / چه خيالي چه خيالي ... مي دانم / پرده ام بي جان است / خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است / اهل كاشانم / نسبم شايد برسد / به گياهي در هند به سفالينه اي از خاك سيلك / نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد / پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف / پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي / پدرم پشت زمانها مرده است / پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود / مادرم بي خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد / پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند / مرد بقال از من پرسيد :‌ چند من خربزه مي خواهي ؟ / من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

واقعا دل خوش سیری چند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 9:15 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»
                     

                                                                                                              دان كلارك

کی می دونه این روزها خدا کجاست ؟؟؟؟؟؟؟ 

این روزها خدا که هیچی  انهایی هم که با خدا نسبتی دارن هم دیگه پیدا نمی شه!!!!!!!!!!!!!

                                                                        چرا؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 1:47 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد
مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت
رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت
یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند
مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد
مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد
اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد
چه سرنوشتی که براش رقم زد

جدایی برای هر کسی  یه سرنوشتی رغم می زنه سرنوشتی که برای من رغم زد تنهایی بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 1:37 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

امروز یه  روز بارانی بود وقتی که صبح از خونه اومدم بیرون شب قبل باران خیابانها را خیس کرده بود  یه بوی  باران همه فضا را گرفته بود به بوی تمیزی . باران همه جا را شسته بود وتمیز کرده بود  .دلم برای زیر باران  شده تنگ شده.من زیر باران رفتن را بدون چتر دو ست دارم.اصلا می گن کسی که چتر رو  اختراع کرد عاشق نبود.دلم برای یه خیس شدن حسابی تنگ شده .این روز دلم برای خیلی کسا تنگ می شه اون هم من.کسی که براش مهم نبود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 8:51 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

وقتی بدانی که ارزش شخصی تو از روی مال و منالت معلوم نمی شود،

 آن موقع است که آزادی مالی داری.
                                                                                                                    

                                                                                 سوزی ارمنا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 3:34 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

ناپلئون می گوید : 
حرفی بزن که بتوانی بنویسی وچیزی بنویس که بتوانی آن را امضا کنی و

چیزی را امضا کن که بتوانی بر سر آن بایستی

(قابل توجه هرچی آدم نامرده)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 9:42 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

دیروز  روز  تولده  من بود

جالب بود من خودم  نمی دونستم ولی همینجوری که داشتم  کارت شناسا ییم رو چک می کردم متوجه شدم

بله من در تاریخ  ۲  بهمن   متولد شدم

ولی خوب کسی هم به من این روز رو تبریک نگفت

خوب مهم نیست که کسی برام تبریک بگه یا نگه

چون  اصلا تو بند این چیزا نیستم

ولی دیشب رفتم و یه گوشه نشستم و از خودم پرسیدم  ۲۸ سال از عمرت گذشت و امروز تو متولد شدم ولی هنوز دلیل تولدم رو پیدا نکردم

چرا من متولد شدم؟

چرا خدا من رو به این دنیا آورد؟

من یه کارای تو این دنیا انجام دادم که همه می دونن که من فقط می تونستم انجام بدم

ولی کار هایی کوچیکی بودن

هنوز یه کار بزرگ انجام ندادم که بگم من این کار رو انجام دادم تا بدونم که تو این  دنیا من هم دلیلی برای آمدن داشتم

به نظر من ا گه انیشتن نبود یکی دیگه انیشتن می شد

اگه نیوتن نبود سیب روی سر یکی دیگه می افتاد

ولی مهم این است که نیوتن خواست که نیوتن بشه و نیوتن شد

و همیشه ماندگار شد و به نظر من اون وظیفه خودش را  انجام داد و دلیل امدن به این دنیا رو فهمید و یه دلیل  برای خودش پیدا کرد

خوب حالا من چی ؟

من هم باید دلیل امدنم رو پیدا کنم

من هم باید ثابت  کنم  که من هستم

و اسم خودم رو ماندگار کنم

واین افکار لذت بخشی که بهشون رسیدم بهترین کادوی تولد من بود و بهترین جشن تولد

بنظر من همه باید روز تولد از خودمون این سئوال بکنیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 9:24 AM  توسط پرنده مهاجر  |