تبليغاتX
پرنده مهاجر

پرنده مهاجر

پرنده مهاجری که مقصد را در کوچ می یابد از ویرانی لانه اش نمی هراسد ...

یکی از قدرتمند ترین ابزارها برای رشد شخصی توانایهای ما , تعمق صادقانه و آرام بر روی زندگی می باشد .

تعمق حیات بخش و نیرو زا در اصل واقعیت هایی است که در اطراف ما هر روزه اتفاق می افتد

مانند تمرکز می ماند که می گذارید حقایق در همین لحظه بدون تعصب یا غرض شخصی نمایان شود

تعمق می گذارد که سهم خود را در یک مشکل ببینید و ببینید که شما چقدر مقصر هستید

راههای احتمالی پیشرفت در امری ونقطه های کور طرز تفکرتان راببینید

و به شما در از بین بردن تمایل به اینکه دیگران را مقصر اشتباههای خود بدانیدو یا در از بین بردن بهانه تراشی هایی که برایتان سودی ندارد کمک می کند و بدین ترتیب شما را از عادتهای گذشته آزاد می سازد

برای تلفیق تعمق در زندگی کاری , شما باید خالصانه خواهان صادق بودن با خود بوده و توانایی خاموش کردن وراجیهای درونی خود را برای چند دقیقه در روز داشته باشید به محض انکه شروع به آرام نشستن کنید متوجه خواهید شد که بینشهایی به سطح مغزتان می ایند, و هر یک را به ذهنتان بسپارید. به زودی خود را در مسیر رسیدن به درجات والا و ماجراهایی جدید خواهید یافت

تمام ابن حرفها فقط برای این بود که سعی کنید خودتان باشید با تمام احساسات واشتباهاتی که مرتکب می شوید و از واقعیتهای زندگی فرار نکنید

سعی کنید نقاب خود را بر دارید تا به ارامش برسید

موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 7:24 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

این هم برای این که به یاد پاییز باشین

پاییزکه می یاد باید کوله بارت رو ببندی و آماده یه کوچ دیگه بش

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 7:22 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

براساس تحقیقات جدید دانشمندان تسلط انسان به دو زبان در مقابل افزایش سن و به هنگام پیری از مغز محافظت می کند دانشمندان کانادایی در تازه ترین تحقیقات خود در یافته اند افرادی که از کودکی به دو زبان تکلم می کنند در مقایسه با اشخاصی که تنها یک زبان تکلم می کنند کمتر دچار ضعف قوای و مغزی می شوندو همچنین این مزیت بر خلاقیت ومهارتهای انسان کمک می کند واین فواید زمانی پایدار است که فرد هر دو زبان را تکلم کند و البته بر شماری از فعالیتهای مغزی هم بی تاثیر است و دلیلش هم هنوز مشخص نسیت که کلا چرا چنین تاثری بر مغز دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 7:7 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

اوشو می گه:

تردید بس است , می آید انچه باید بپذیرش !

رها شو از حرص , وابستگی ها , تخیلات

جامعه , متون , شهرت خانوادگی ,................ طنابی هستند به دور گردن مرد به دار آویخته . رفتن ونیمه راه برگشتن ...........ها!

این دنیا خیلی کثیف است

تنها او که دعا می خواند صادق است

هرگز خودت رو اسیر نام نکن, بیفت! برخیز ! به بالا پرواز کن ! می ایدانچه باید

بپذیر

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 7:48 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

دیروز که بی بی سی می خوندم نوشته بود که:

تابستان سال گذشته يک پسر ۲۸ ساله انگليسی به اسم جيمی به ايران ميره. جيمی در حال حاضر منتطر انتشار کتاب خاطرات سفرش به ايرانه که اين کتاب اسم عجيب غريبی داره: رپرهای ايرانی و پورن ايرانی

او درباره این سفر می گه :

در واقع در دومین روز سفرم در ماکو بود که فهمیدم که ایران واقعی با اون تصویری که من در ذهنم داشتم خیلی متفاوته. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد مهمان نوازی ایرانیها بود. من در ماکو به یک کباب فروشی رفتم. در اونجا یک نفر همه پول غذای من را حساب کرد، فقط به خاطر اینکه خارجی بودم و مهمان شهرشون. حتی اون شخص تمام نقاط دیدنی شهر را هم به من نشون داد

در تبریز که بودم در نهایت خستگی و با یک کوله پشتی گنده بر روی پشتم و در به در به دنبال پیدا کردن هتل، یک نفربه طرف من اومد و پرسید که آیا به کمک احتباج دارم یا نه؟ من هم در اون شرایط بدون هیچ گونه معطلی قبول کردم

جلوی یک تاکسی را گرفت و از من پرسید که آیا دلم میخواد که به همراه او و همسرش در عصر همون روز به یک رستوران برم. از من پرسید که چه ساعتی قرار بگذاریم و از اونجایی که من ساعت همراهم نبود، ساعت خودش را از دستش باز کرد و به من داد! من در کمال ناباوری، ابتدا از قبول کردنش طفره رفتم ولی بعد از اصرار شدید، این پیشنهاد سخاوتمندانه را قبول

کردم

این شخص به من گفت که اینجوری حتما مجبور می شم که سر قرار حاضر بشم. این یک چیزیه که به هیچ وجه امکان نداره یک انگلیسی در مورد یک توریست خارجی انجام بده (البته این رو در مورد انگلیسی ها واقعا قبول دارم)

چند تا پسر جوون که باهاشون در ماسوله آشنا شده بودم منو به یک مهمونی در فشم دعوت کردن. در حالیکه دور هم نشسته بودیم یکی از بچه ها گفت برم مشروب بگیرم و برگردم ، من پیش خودم فکر کردم که آخه در کوه چه جوری میشه مشروب خرید! بعدا فهمیدم که اون شخص رفته به داروخانه در دهی نزدیک و الکل طبی خریده!! من اونجا برای اولین بار در عمرم از الکل سفید طبی به عنوان مشروب استفاده کردم( این رو من نوع مشروب رو من خودم ایران مصرف کردم واقعا برای بدن ضرر دارد)

و در اخر هم می گه:

به نظر من جامعه ایران در حال گذار از یک جامعه بسته به سمت یک جامعه بازه. مثلا در یزد، در یک قهوه خانه سنتی دیدم که گروهی دختر و پسر نشستن و با هم بلند بلند حرف می زنن و شوخی می کنن. کسانیکه با من بودند، گفتند که تا همین چند سال پیش گفتگو بین پسرها و دخترها به این صورت امکان پذیر نبود( به نظر من هم جامعه ایران به سمت یه جامعه باز در حرکت است)

ولی باز تکرار می کنم که شدت مهمان نوازی و مهربانی ایرانیها غیر قابل وصف هست و من همچنین چیزی تا به حال ندیده بودم

خوب این چیزا خوبه و باعث می شه که دنیا به یه دید دیگه به ما نگاه کنه من که لذت بردم و سعی می کنم اگه کتابش چاپ بشه حتما بخونم چون تفسیر ایران رو از دیگاههای مختلف دوست دارم اینجوری بهتر می فهمیم که ما کی هستیم و چی داریم

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 7:45 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

این هم  یه خبراز  بی بی  سی 

با آغوش باز به استقبال مرگ

نورا نيکولايداس خانه اش را در شهر پورتلند در ايالت اورگان آمريکا به فروش گذاشته، وظيفه مراقبت از نوادگانش که برای چهار سال سرگرم آن بوده اکنون به يک پرستار بچه سپرده شده وتمامی بدهی ها و قبض هايش را پرداخت کرده است

 

اما هدف او از اين تصفيه حساب ها ترک شهر محل سکونتش نيست، ترک زندگی است

نورا مبتلا به سرطان پيشرفته سينه است. سرطان او ابتدا 13 سال قبل شناسايی شد

او طيف کاملی از معالجات گوناگون را طی کرده اما وقتی سرطان به استخوان ها و سپس اخيرا به کبدش زد او می دانست که نقطه پايان نزديک است

نورا، 62 ساله، يک زن يونانی زيبا با اندامی باريک است اما سرطان به تدريج در ظاهر او نيز اثر می گذارد

او به خاطر مشکل کبد يرقان گرفته که پوست او و چشمانش را زرد کرده و شکمش در اثر تومورها ورم کرده است

نورا می گويد که در طول زندگی همواره آدمی بسيار فعال بوده است: اهل گردش که از پياده روی، چادر زدن و اسکی کردن لذت می برده.

او می گويد: "فکر افتادن روی تخت در حالت عجز، شکسته شدن حرمت و عزتم، بدترين کابوس من است. نمی دانستم چگونه با آن روبرو شوم"

او استدلال می کند که به همين جهت از سکونت در ايالت اورگان خوشبخت است و گزينه های ديگری دارد

اورگان تنها ايالت آمريکاست که مرگ اختياری با کمک پزشک در آن مجاز است

او آرامش خود نسبت به مرگ را ناشی از تصميمش برای توسل جستن به "قانون مرگ با عزت" اورگان می داند

او استدلال می کند که اين کار انتخاب خودکشی نيست، بلکه داشتن اين اختيار است که نحوه مرگش را کنترل کند

وقتی فهميدم راه حلی وجود دارد و مجبور نيستم در هفته های آخر زجر بکشم و فرآيندش را شروع کردم، باری از روی دوشم برداشته شد و از همان روز احساس رهايی بيشتری کردم

پزشک برايش 200 ميلی ليتر باربيتورات تجويز کرده که اکنون در داروخانه آماده است.

اما نورا چگونه عشق به زندگی را با نسخه مرگ آشتی می دهد؟

او می گويد: "اين دو کاملا با هم سازگارند. هرچه به مرگ نزديک تر می شويد، زندگی صرفنظر از حالتان با ارزش تر می شود".

" "ريسمان های زندگی هرچه باريک تر شود، محکم تر به آن می چسبيد.

من انتخاب کرده ام که خوشحال از اين دنيا بروم و داشتن چنين اختياری ترس و باری را که از فرارسيدن ختم زندگی داشتم برداشته، چون خيلی افسرده ام می کرد

حالا آزاد شده ام. آزاد تا وقتی نوه هايم می آيند و از سر و کله ام بالا می روند از آنها لذت ببرم. آزاد که آنها را بغل کنم.

ديدن خنده هايشان زيباست، از يک سال قبل وقتی هنوز تصميم به اين کار نگرفته بودم قشنگ تر است، قيمتی تر است. من طرفدار زندگی هستم - زندگی خوب. و مرگ خوب

خوب شما چی فکر می کنید؟

به نظر من :

فرق ما و اون در این است که اون می دونه داره می میره ولی ما فکر می کنیم برای همیشه هستیم وروز ها و شب ها میان و میرن بدون اینکه ما به انها توجه کنیم ما نمی خواهیم قبول کنیم که عاقبت خاک گل کوزگران خواهیم شد

اون مرگ رو مثل زندگی قبول کرده ولی ما فقط زندگی رو می بینیم

ما می ترسیم حتی اسم مرگ رو بیاریم

من همیشه سعی می کنم جمله دکتر شریعتی رو بیاد بیارم که می گه :

خدا یا چگونه زیستن رو به من بیاموز

چگونه مردن را خود فرا خواهم گرفت

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 7:44 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

این چند روز ه روزهای پر کاری بود من فکرم خیلی مشغول بود چون :

من چند وقت پیش کارم رو عوض کردم و ومجبور شدم 2 ماه رو بیکار باشم تو این مدت از پس اندازم خرج می کردم

اخه اینجا اگه بیکار باشی خرجت زیادتر می شه بعد وقتی که رفتم سر کار جدیدم باید شروع می کردم به پس انداز کمی از حقوق برای روزهای که نیاز دارم

ولی ا اومدم تا کمی پول پس انداز کنم مامانم از ایران زنگ زد که خواهرم که تازه بچه دار شده می خواسته چیزی برای بچه اش بخره پولش رو نداشته و خیلی ناراحت شدم من همون پس انداز کم رو برای مامان فرستادم تا از طرف من براش بخره و بگه این یه کادو از طرف من است

بعد از اون جریان من اینجا باید پول برق رو می دادم چون چند ماه عقب افتاده بود پول برق اینجا خیلی زیاد است

بعد دوستم داد از طرف من حالا من باید اون روتا اخر ماه می دادم بهش ولی خوب نمی تونستم چون حقوق کم بود خیلی ناراحت بودم اولین بار بود تو زندگیم بدهکار بودم چون از بدهکاری می ترسم دوست دارم شب که می خوابم راحت بخوابم

چیزی هم نداشتم که بفروشم

نمی دونستم چیکار کنم

گفتم با ید امیدوار بود تا اینکه دیروز درست شد

میگن از هر دست که بدی از همون دست می گیری خدا خودش کمک کرد واقعا برام جالب بود

حالا شب راحت می خوابم

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 7:42 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

دیروز داشتم بی بی سی می خوندم که نوشته بود:

بخش وسيعى از جوانان آمريكائى از اينترنت براى توليد و ارائه كارهاى خلاقه خود و همچنين استفاده از كارهاى ديگران در كار خود استفاده مى كنندودختران جوان پيشتاز اين جريان شده اند

لى رينى، مدير اين پروژه تحقيقى به تارنماى خبرى بى بى سى گفته است: "اين نوجوانان در عصر ديجيتال به دنيا آمده اند و انتظار دارند بتوانند خلق كنند، مصرف كنند و دوباره تركيب كنند و ساخته هايشان را با يكديگر و تعداد زيادى آدمهاى ديگر در ميان بگذارند"

رينى اضافه مى كند: "به معناى دقيق تر، جهان صحنه هنرنمائى آنان است"

و او در اخر می گوید :

" "اين جوانان خواهند گفت، شرکت هائى كه مى خواهند براى آنان برنامه هاى تفريحى و آموزنده توليد كنند، بايد به رابطه شان با آنها به صورت يک گفتگو بيانديشند نه صرفاً رابطه اى دور بين توليد كننده و مصرف كننده "

خوب به نظر من هم اگه تو ایران هم اینترنت این همه مشکلات نداشت ایران شاید جای رشد خوبی داشت چون با همه مشکلاتی که ایران دارد با محدودیتها و پایین بودن خدمات اینترنت باز وقتی که روی وبلاگها و وب سایتهای ایرانی می روی رشد خوبی می بینی واین نشون می دهد که ایرانی نمی تونه یه جا بشینه هر کاری می کنه تا ثابت کنه که او می تونه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 7:20 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

مرد جوان به نزد ذالنون مصری آمد و شروع کرد به بدگویی از صوفیان .
ذوالنون انگشتری را از انگشتش بیرون آوردوبه مردداد وگفت :این انگشتر را به بازار دست فروشان ببر وببین چند می خرند

مرد رفت و لی هیچ کس حاضر نشد بیشتر از یه سکه به ان بدهد

نزد ذالنون امد و داستان را تعریف کردو ذالنون گفت که برو به بازار جواهر فروشان و قیمت ان را بگیر

مرد رفت و در انجا انگشتر را به هزار سکه می خریدند

مرد شگفت زده نزد ذوالنون امد و قیمت پیشنهادی را به ذالنون گفت

پس ذوالنون به مرد گفت اطلاعات تو هم از صوفی ها به اندازه اطلاعات دست فروشان از این انگشتر است

قدر زر زرگر شناسدو قدر گوهر, گوهری!

------------------------------------------------

زمستون داره از راه می رسه ولی اینجا سرد نمی شه خیلی

توایران که بودم وقتی که زمستون می رسید حالا و هوای خودش داشت

سرما خوبه چون باعث می که بیشتر کنار هم باشیم هر وقت که زمستمون می یاد یاد سریال از سرزمین شمالی می افتم چه سریال قشنگی بود با اون اهنگ زیباش واون خاطراتی اون پسر می نوشت

فصلها یکی بعد دیگری می یان و می رن

ما هم داریم می ریم

یه کجا ؟ اهای آدما

این قافله عمر یه روز تموم می شه چرا یکم نمی یان از رفتن نگیم ؟ چرا برای یه لحظه هم از قطار زندگی پایین نمی یایم؟

چرا برای یه لحظه به اطراف خو دمون نگاه نمی کنیم ؟

ایا تا حالا به در خت سبز کنار خونه بود نگاه کردیم ؟از خودمون پرسیدیم چرا حالا خشک شده؟

ایا تا حالا یه گل رو خوب نگاه کردیم؟ ایا تا حالا به حر فهای بچه ها دقت کردیم؟

ایا شده از بالای پل عابر پیاده باستیم و به مردم و ماشینها نگاه کنیم؟

ایا تا حالاسعی کردیم که به یکی وقتی سلام می کنیم لبخندبزنیم؟

ایا شده غمهای خودمون رو فراموش کنیم و به حرافهای یکی دیگه گوش کنیم

یا تا حالا تونستیم یه ادم رو بفهمیم؟

ایا شده یه روز پیاده از یه مسیر ببیرم و سعی کنیم به همه چیز نگاه کنیم ؟

ایا از وقتی که بزرگ شدیم شده همه چیز رو کنار بزاریم و مثل بچه گی ها بریم روی پشت بام یا روی چمن یه جای ساکت دراز بکشیم و شب به اسمان نگاه کنیم؟

ایا وقتی که باران می یاد شده بدون چتر بریم زیر باران؟

ایا سعی کردیم یه شب گشنه یخوابیم؟

ایا سعی کردیم یه شب نخوابیم؟

ایا سعی کردیم یکی رو واقعا دوست داشته باشیم؟

ایا سعی کردیم برای یه بار هم شده به یکی کمک کنیم؟

تا حالا دست چند نفر رو گرفتم تا از خیابان رد کنیم؟

تا حالا چشمانمان رو بستیم و فقط سعی کردیم که فقط بشنویم؟

اگه از من بپرسید می گم اره ولی تو چی ؟

دیروز داشتم به یه چیزی فکر می کردم انتقال انرژی از طریق بیسیم برای موبایل با خودم گفتم تو دیونه شدی دیگه بهش فکر نکردم شب که رفتم ایسنا رو بخونم دیدم یه دانشجویی ایرانی دانشگاه ازاد این کار رو کرده و طرحش خیلی جالب بود به وسیله امواج الکترومغناطیس انرژی برق رو به موبایل ارسال می کند و دیگر نیازی به این نیست که از شارژ استفاده کنید  حالا هم داره یه قرارداد میلیمونی با شزکت سونی اریکسون می بنده

اره پس شدنی است ولی بدست کی؟

روزانه ممکن است افکار زیادی به ذهن ادم بیاد ولی کی می تونه موفق بشه کسی که یه فکر رو بگیره و بتنونه عملیش کنه

از فکر کردن نترسید هر فکری که باشد می تونید

نگید این فکر دیونگی است این رو بدونید کسانی موفق هستن که متفاوت تر از بقیه فکر می کنند

دیگران رو ول کنید شما فکر کنید

بدونید که می تونید

هیچ ادمی مثل دیگری فکر نمی کند

پس نظرات شما می تواند با دیگران فرق داشته باشد

من باید برم فعلا بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 5:56 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

سلام سلام صد هزار تا سلام

واقعا سلام قشنگه من اینقدر که از سلام لذت می برم از گفتن "های یا هلو" انگلیسی لذت نمی برم چون واقعا اونها اینقدر براشون مهم نیست این چیزا ولی برای ما لذت بخش شده

پس سلام

امروز پنجشنبه است امروز با اینکه کلی کار دارم حال کار ندارم

دیشب تو تاکسی دو تا ایرانی دیدم

کلی حرف زدیم دلم برای ایران تنگ شده

حرف بچه گانهای است ولی خیلی تنگ شده بود دیشب وقتی که رسیدم خونه نر فتم خونه رفتم کافی نت 2 ساعت اونجا سرم رو گرم کردم بعد هم زنگ زدم به دوستم که بریم شام بخوریم

بعد اون اومد و رفتیم شام خوردیم و کلی حرف زدیم و خندیدم و بعد من رفتم به خوابم با اینکه دلم گرفته بود رو به خدا کردم گفتم خدای بابت همه چیز ازت ممنونم از اینکه هیچی ندارم ولی تو رو دارم از اینکه وقتی که خیلی دلم می گیره و صدات می کنم و تو جواب می دی ممونونم از اینکه هیچی تو این دنیا ندارم ولی وقتی می خوام بخوابم راحت می خوابم چقدر لذت بخش است من وقتی که فکر می کنم اگه بمیرم چه چیزی از دست می دم می بینم که هیچی ندارم خیلی خوشحال می شم این خوبه که ادم هیچی نداره

دیروز یک دوست هندیم بهم وقت اذان مغرب گفت نماز خوندی بهش گفتم نه الان حال ندارم اخه من نماز رو هر وقت که خودم بخوام می خونم چون دوست ندارم عادت بشه برام و نمی خوام نماز از اون چیزی که برام داره خارج بشه بهم گفت نماز رو باید سر وقت بخونی بهش گفتم من می خوام برم جهنم بهشت رو دوست ندارم گفت چرا؟ من هم به شوخی به اون گفتم

هر چی مسلمان و ادم با خدایی است می ره بهشت (البته ادم با خدا ومسلمان از نظر اون نه از نظر من )و لی توجهنم دخترای روس خوشگل هست وجنیفر لوپز هست انجا جولی هست بخاطر همین می خوام برم جهنم بعد بهم گفت تو دنیا تا حالا ادمی مثل من ندیده

خوب این مشکل اون بود چون تا دلت بخواد تو این دنیا ادم دیونه هست

دیشب رفتم توی یه مغازه ایرانی که یه چیزی بگیرم تا بخورم یه دختر ایرانی امد اونجا که خیلی خوشگل بود با یه لباس خیلی لختی داشت با مغازه دار حرف می زد معلوم بود که خونش کنار مغازه بود دختره کارش معلوم بود چیه نمی دونم چه اسمی بکار برم برای اون چون دلم نمی یاد اون رو اونجوری صدا کنم روسپی بود گرچه من خوشم نمی یاد که از این چنین کلمه ای استفاده کنم قبلا هم مفصل حرف زدم در موردش دلم بحال خوشگلیش سوخت که اینجوری اون رو ارزان می فروخت من وقتی یکی مثل اون رو می بینم نمی دونم بجایه اینکه شهوتی بشم مثل بقیه بیشتر دلم می سوزه بخاطر خیلی چیزا که اون از دست داده

حالا یه چیز جالب هم بگم بعد رفت یه روزنامه خانواده گرفت اخه اینجا روزنامه خانواده از ایران می یاد با خودم گفتم دختر اهل مطالعه ای هم هست از اون روسپی های با معلومات بود فکر کنم می شینه و سنگ صبور می خونه و قسمت حوادث و زاز زاز گریه می کنه وای چقدر من گیر دادم به اون بندای خدا اگه می دونست که من چی در موردش فکر می کنم فکر می کنید چی می گفت.............

فردا کلی کار دارم چون جمعه است جمعه ها را دوست ندارم چون باید لباس بشورم خیلی بدم میاد از لباس شستن با اینکه رفتم یه ماشین لباس شویی خریدم ولی باز هم بدم می یاد اینکارا رو باید یه روبات انجام بده باید به فکر یه روبات باشم یه وقت رویه روباتی کار می کردم برای کمک به نابینایان ولی کامل نشود حالا باید یه روبات درست کنم برای لباس شستن وای حتی وقتی که اسمش رو می یارم بدم می یاد بگذریم

عصر پنجشنبه رو دوست دارم چون فردا نباید زود از خواب بیدار شم برم سر کار بخاطر همین تا دیر وقت بیدارم

شب بیدار موندن رو دوست دارم از سکوت شب لذت می برم و از اینکه همه خوابن و من بیدار لذت می برم شب رو دوست درم

خیلی حرف دارم خیلی خیلی که باید با خودم بزنم ولی وقت ندارم

باید برم

می شه یه روز ادم دیگه هیچ جا نره و برای همیشه بمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلا

یاحق

بای بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 8:2 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

دیروز که داشتم به موبایلم ور می رفتم سیستم " جی پي ا ر اس  " موبایلم فعال شد بعد هم کلی با موبایلم به اینترنت وصل شدم واییییییییییییییی!!!!!!!! چقدر این سیستم باحالا کلی حال کردم

ولی خوب کلی از کردیت موبایلم هم رفت روی این قضیه رفت ولی خیلی حال داد

دیروز که رادیو فردا گوش می دادم می گفت دانشمندان پی بردن که برای رفع نا راحتی باید نا راحتمیون رو بنویسیم حال مهم نیست که بد خط باشه مهم این است که بنویسیم چون باعث می شه که به ماهیت ان پی ببریم

و دیگه اینکه دیروز تو سایت ايسناخوندم که یه دختر ایرانی در مسابقات اختراعات المان مدال نقره اورده و تیم هشت نفره ایران 5 مدال طلا اورده

خوب این هم خیلی برام جالب بود

ودیشب هم که رفتم وبلاگ بخونم تو یه وبلاگ فرشته سياه یه مطلبی رو دیدم که من خیلی وقت پیش اون رو تو روزنامه خونده بودم و خیلی برام جالب بود

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد
سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت
ستاره ای بدرخشيد ولی كودك توجه نكرد
كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده
ويك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهميد
كودك با ناميدی گريست
خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد
ولی كودك ، پروانه را كنار زد و رفت

اون کودک همه ما انسانها هستیم که هر روز و همه جا خدا خدا می کنیم در حالی که اون رو که همیشه با ما است ولی نمی بینیم

صدای پرندگان و صدای باران و باد سردی که صبح به صورت ادم می زنه و خیلی چیزای دیگه فیلم رنگ خدا واقعا یه جوری به این موضوع اشاره می کند تو فلیم رنگ خدا یه پسر کور دنبال خدا می گشت واقعا فیلم قشنگی بود یه دوست داشتم می گفت چرا وقتی من می خوام عاشق خدا باشم اون من رو قبول نمی کنه؟ بنظر من اون رو قبول می کرد ولی اون گوش و چشماش رو بسته بود ومنتظر یه صدای خاص بود

یه روز توی یه وب سایت که اسمش رو فراموش کردم نوشته بود که عکساي واقعی ازخدا وند بعد برام جالب بود رفتم و دیدم این عکسا بود :

 

 

واقعاعکسای قشنگی است و جدا یه عکس واقعی بود از خدا برای کسانی که چشمی برای دیدن دارن

دیشب هم رفتیم با دوستم بیرون شام خوردیم بعد هم من رفتم کافی نت

همین

من باید برم

فعلا بای

-----------------------------------------

عوامل افزایش عزت نفس در بچه ها :

در گفتار وکردارمان از خود محبت نشان دهیم

از فرزندانمان به صراحت تمجید کنیم

وقتی که روابط خوبی با دیگران ایجاد می کنند انان را تایید کنیم

بعضی مواقع انان را را در احساساتمان سهیم کنیم

در بعضی از امور , کار هایی را برایشان انجام دهیم که نیازها وعلایق انها را تامین نماید

به فر زندان مسئولیت واگذار کنیم

احترام گذاشتن به وسایل اختصاصی انان مثل اتاق و وسایل.......

به فرزندانمان کمک کنیم تا از فرایند تصمیم گیری خویش اگاهی پیدا کنند

به توانمندی . خودباوری انان , احترام بگذاریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 8:3 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

بیش از اندازه بر بایدهای خودمان تاکید داشته باشیم

احساسات و عواطف خودمان را همواره واقعی تصور نموده واز پذیرش انتقاد بیم داشته باشیم

زمینه های منفی خودمان را بزرگ دانسته و در عوض جنبه های مثبت خودمان رو کم اهمیت تلقی نماییم

به خاطر هر عملکردی به خودمان بر چسب بزنیم

برچسب زدن فرایندی است که با سرزنش و ملامت خود همراه است

داشتن اندیشه همه یا هیچ , یعنی وقتی نمی توانیم فعالیتی را به در ستی و کامل به نتیجه برسانیم خود را شکست خورده بدانیم

به نظرات دیگران اهمیت افراطی داده و سعی در بر اوردن همه ان ها داشته باشیم

همیشه خود را با بالاتر از خود مقایسه کنیم و در برابر انها احساس عجز و ناتوانی کنیم

کوکورانه از دیگران دنباله روی کنیم

--------------------------------------------------

تجربیات دیگران خیلی مهم است باید استفاده کرد چون راهی که دیگران طی کردن دیگر لازم نیست که شما ان را ه رو بروید فقط کافی است که از تجربیات انها استفاده کنیم در ضمن خیلی مهم است که از تجربیات چه کسانی استفاده می کنیم زیرا فرد نادان تجربیاتش هم از روی نادانی است و ادم رو به بیراهه می کشد

و اما در مورد حرفها وانتقادهای دیگران باید اول ببینی که چه کسی از شما انتقاد می کند چون خیلی مهم است اگه یه شخصی باشد که نادان است این انتقاد هیچ ارزش انتقادی ندارد ونباید به ان اهمیت داد

--------------------------------------------------

خصوصیات افراد کامیاب وموفق :

فکرش سریع کار می کند

نیروی اراده قوی دارد

از اعتماد به نفس بالایی بر خوردار است

حافظه قویی , منظم و همیشه بیداری دارد

دارای قدرت بیان است و می تواند با منطق قوی طرف رو مجاب کند

کلمه شکست برای او مفهومی ندارد

بردبار و صبور است

همیشه نسبت به انچه در اطرافش می گذرد بیدار است

از تجارب خود ودیگران (مخصوصا دیگران ) حداکثر استفاده را می کند

چنان زندگی می کند که گویی چیزی به نام نومیدی وجود ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 9:10 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

برادر دوستم 2 ماه پیش ازدواج کرد که البته چند سال است که نامزد هستن وپسره الان دو ماه که ازدواج کردن

دیروز دوستم می گفت که مشکل دارن پسره می گه اون کسی نیست که من می خوام و دختره می گه اون هم اونی نیست که من می خوام

هیچی باهم این چند روز دعوا حالا جالبه پسر و دختر باهم دختر عمو وپسر عمو هستن

اخه این یعنی چی؟

وقتی این رو شنیدم سر درد گرفتم دلم خیلی برای مادر وپدر دوستم سوخت

یعنی من هم دور روز دیگه اگه یکی رو خوب هم بشناسم بعد از ازدواج اینجوری می شم ؟

یعنی هر کی ازدواج می کنه با این مشکل رو برو می شه ؟

ما مگه چقدر می تونیم تو انتخاب یه نفر اهمیت بدیم که بد از ازدواج نگیم این اونی نیست که من می خواستم؟

بنظر من باید یه معیارهایی در نظر گرفت البته این معیارها نباید خیلی ایده ال باشن یه سری مشخصات کلی رو باید یادداشت کرد بعد بر اساس اون مشخصات کسی رو که می خواهیم انتخاب کنیم
انتخاب سخته قبول دارم ولی دوست ندارم وقتی ازدواج می کنم بگم این اونی نیست که من می خواستم من توی زندگیم انتخابهای زیادی کردم در مورده زندگیم ایندم و سرنوشتم ولی هیچ وقت به اشتباه بودنش فکر نکردم چون قبلش فکر کردم و بعد تصمیم گرفتم و من چون خودم تصمیم می گیرم و انتخاب می کنم پس هیچ وقت ناراحت نیستم

ولی در مورد ازدواج نمی دونم فقط این رو می دونم کافی است که یه کم با خودمون رو راست باشیم تا بدونیم که دنبال کی هستیم

همیشه وقتی که دو نفر از هم جدا می شن یا یه زن و شوهر طلاق می گیرن یا اختلاف دارن خیلی نا راحت می شم چون واقعا از نزدیک حس کردم که و می دونم که چقدر سخته

حالا واقعا ما چقدر لیاقت داریم ؟

بابا بسه دیگه اصلا به من چه من خودم کلی مشکلات دارم که اگه بخوام بگم دلم برای خودم می سوزه حالا دارم برای دیگران ناراحتی می کنم اصلا می دونید چیه

کی بهم گفت : آدمها به همون اندازه که لیاقت دارن خوشبخت می شن

وای من چقدر کار دارم

من باید برم

فعلا

یاحق

بای بای

راستی یادم رفت که بگم قربونه همتون برم ممممممممممممممممممممممممممن

--------------------------------------------------

نشانه های افراد با خود باوری کم

توانمندی خود را دست کم می گیرد

احساس درماندگی می کند

به اسانی تحت تاثیر دیگران قرار می گیرد

دامنه محدودی از احساسات و عواطف را نشان می دهد

از موقعیت های تازه دوری می کند

بلا فاصله بهانه جویی می کند و ناامید می شود ودر ضعف های خود دیگران را سرزنش می کند

--------------------------------------------------

دیروز یکی بهم گفت :

می شه مثل یه قطره اشک بعضی ها رو از چشمت بندازی

ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکهایی رو بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمت جاری می شه

راست می گفت ولی دیگه دیر شده

-------------------------------------------

چگونه شاد زندگی کنیم

از چیزهای بسیار ساده لذت بردن

بهترین حالت را از شرایط واوضاع خود بسازید

هیچ کس همه چیز ندارد و هر کس غمی داردکه با شادی زندگی آمیخته شده است

هنر آن است که قهقهه را بیشتر از اشک به وجود اورید

همه را نمی شود از خود راضی و خشنود کرداجازه ندهید انتقادها شما را نگران کند

اجازه ندهید دیگران معیارهایتان را تعیین کنند , خودتان باشید

کار هایی که از انجامشان لذت می برید انجام دهید

خیالات بیهوده نکنید , تحمل کردن چیزهایی خیالی سخت تر از چیزهای واقعی است

از ان جایی که نفرت و حسادت روح را غصه دار می کند, حسادت و نفرت را از خود دور سازید

کالبد شکافی وعلت یابی را کنار بگذارید , و قت خود را بر روی افسوس خوردن در مورد غصه ها واشتباهات تلف نکنید ان کسی نباشید که هیچ گاه نمی تواند بر مشکلات فایق اید

خودتان را به کاری سرگرم و مشغول کنید یک فرد مشغول هرگز فرصتی برای نا راحت بودن ندارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 8:17 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

پذیرا باشیم

تصمیم بگیریم

بدانیم

ببخشیم

مدیر باشیم

تمرکز کنیم

استفاده کنیم

احترام بگذاریم

امیدوارباشیم

خلاق باشیم

بتوانیم

دوست بداریم

توجه کنیم

سوال کنیم

اجازه دهیم

نادیده بگیریم

کاوشگر باشیم

سفر کنیم

رشد کنیم

سهیم باشیم

بازی وتفریح کنیم

ارامش داشته باشی

واخر اینکه سعی کنیم کمی بخندیم

حالا دیدی که می تونی

--------------------------------------

نشانه های افراد  با خود باوری زیاد

مستقل عمل کردن

مسئولیت پذیر است

نسبت به پیشرفت هایش افتخار می کند

به چالشهای جدید ومشاغل تازه و......روی می آورد

دامنه وسیعی از هیجانات و احساسات را نشان می دهد

نا کامی را به راحتی تحمل می کند

دیگران را به راحتی تحت تاثیر قرار می دهد

-------------------------------------------

دیشب رفتم کمی وبلاگ بخونم

وای از دست این دختر هر چی وبلاگ دیدم یا غم یا اشک یا نامیدی

بابا یکی نیست به اینها بگه عزیزم اون پسری که تو با اون هستی یکی مثل تو ادم هست چرا دنبال یه عشق اسمانی تو ادمهای زمینی می گردیم من با عشق و عاشقی مخالف نیستم من می گم حالاکه یکی رو دوست دارین چرا سعی می کنید اون رو یه موجود فراتر از آدم ببینید چرا فکر می کنید کسی که شما رو باید دوست داشته باشه از کره ماه بیاد یا اینکه هفت دریا رو رد کنه از هفت خان رستم بگذره همه چیز رو ببینیدسعی از واقعیت فرار نکنید وقتی عشقتون یه اشتباهی می کند احساس سر خوردگی و ناراحتی نکنید سعی کنید اون رو بفهمید

اخه اون هم ادمه می تونه اشتباه کنه راست بگه دروغ بگه اشتباه کنه اون عشقی که حافظ و مولانا می گه بابا م جان اون عشق زمینی نیست که اون عشق به خداست که اونجوری متعالی من و شما اون رو می بینیم من نمی گم که عشق یک ادم به یه ادم نمی تونه متعالی باشه چرا اگه به هم به چشم ادم نگاه کنیم و قبول کنیم که امکان داره هر دو نفر اشتباه کنیم امکان داره عصبانی بشیم از دست هم ناراحت بشیم باید سعی کنیم یه کم به اندازه یه سر سوزن یاکمتر به اندازه یه اپسیلون همدیگر رو فقط بفهمیم ولی چرا اینکار رو نمی کنیم همش داریم به سرو کله هم می زنیم

خوب پسر ها هم تقریبا هینجوری فکر می کنند فکر می کنند دختری که با اون هستن باید حضرت فاطمه باشه و فقط و فقط شب و روز خواب و خوراکش رو ول کنه فقط به اون فکر کنه رو قلبش فقط و فقط او ن باشه حال خدا نکنه که پسر برای دختر کاری انجام بده انگار دنیارو براش اورده بابا جان یکی نیست که به اون به تا حالا فکرش رو کردی اگه اون یه روز بره چیکار می کنی؟ دیگه کسی هست که نگرانت باشه؟ اصلا حالا کسی هست که بگه چرا مریض شدی و برات دعا کنه که زوتر خوب بشی؟

چرا ما این چیزا رو نمی فهمیم مگه ما چند سال می خواهیم زندگی کنیم؟

من خیلی از زن و شوهر ها رو می بینم که هروز دعوا با هم می خوابن و بیدار می شن ولی نمی خوان سر به تن اون یکی باشه تا چیزی می گی که چرا این کارا رو می کنید میگن ما از روز اول تفاهم نداشتیم اخه عزیز من هیچ مثل هم نیست همه یه خصوصیات خوب و بد دارد

تفاهم این نیست که هر چی تو می گی قبول باشه ویا هر چی اون می گه قبول باشه نه بابا

تفاهم یعنی بر سر بعضی چیزایی که اختلاف داریم سازش کنیم و بفهمیم که هر کدام چه چیزی از دیگری انتظار دارد همین

واقعا من خیلی چیزل رو نمی فهمم واقعا نمی دونم که چرا بعضی ها زحمت فکر کردن در مورده خودشون رو نمی دن اگه یه اتفاقی اونوره دنیا بیفته چند ساعت در موردش فکر می کند و حرف می زند ولی 10 دقیقه در مورش خودش و کسانی که با انها ارتباط دارد فکر نمی کند

من بایدبرم ----یا حق---فعلا بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 9:0 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

امروز هم از اون روز است که می خوام کلی بنویسم خیلی حرفها هست که بای بگم اگه وقت کنم که مطمئن هستم وقت نمی کنم دوروز تعطیلی تموم شد ماه مبارک رمضان هم تموم شد امسال خیلی ماه خوبی بود فقط یه روز روزه نگرفتم چون مریض بودم یعنی حالم خیلی بد بودولی یه احساس خوبی داشتم وقتی که روز عید بود فکر کردم به یه مرحله بالاتر رسیدم از اون جایگاهی که داشتم به این ماه رمضان نیاز داشتم باید همین جایگاهی که کسب کردم حفظ کنم تا رمضان دیگه دارم بزرگ می شم یه احساس سبکی و یه احساس افتخار که تونستم از عهده بعضی کارا بر بیام وتونستم جلوی انجام بعضی کارا رو بگیرم و این یعنی می تونم خودم رو کنترل کنم و این یعنی ازادی و در بند بودن یعنی شما واردار به انجام کارایی می شوید که مجبورید یا نمی تونید جلوی هوس خود را بگیرید ولی حالا دیگه می تونید جلوی خیلی هوی هوس ها رو بگیرید و این خوبه این همه دلایلی بود که من از روزه گرفتم همین دیگه نه به بهشت کار دارم و نه به جهنم و این برام لذت بخش است

----------------------------------------------------------------

دیشب دوستم از من از مادی بودن معاد پرسید از اینکه بعد از مرگ آدم توی اون دنیا از لذات جسمانی هم استفاده می کنه پس جسم هم با اون می ره کار ندارم که بحثمون چی بود ولی من الان خیلی وقته که از مرحله این بحث ها گذشتم دیگه خیلی وقته که این چیزا برام تموم شده نمی دونم به خودم فکر می کردم که چه تغییراتی کردم یه زمانی همه چیز برام معنی دیگه داشت برام الان خیلی از معنی ها فرق کرده مثل خدای , اسلام , بهشت و جهنم

این رو بخاطر رشد عقلی که طی این مدت داشتم البته خوب راحت هم نبود و حالا چه خوب و بعد در این مرحله فکری هستم وحالا بیشتر به جواب خیلی چیزا می رسم تا بخوام تو مسیر مذهب به اون برسم ,در مذهب خیلی چیزا رو به من دادن و از خودم چیزی نداشتمو هر سوالی که می کردم می گفتن چون شرع گفته پس درسته ولی حالا توی این مسیری که هستم وقتی به سوالی بر می خورم می گم یه دلیل براش دارم دلایلم هرچی هست خودم رو قانع می کنه و این برام جالبه و لذت بخش واین برام مهمه حالا مهم نیست که اون دنیا این راهی که من رفتم درسته یا غلط ولی چیزی که است اینه که دلم وعقلم به من این راه رو نشون می ده و بر اساس همین فکر می کنم حداقل تو این دنیا یه احساس لذت بخش به من می ده حالا او ن دنیا رو نمی دونم

-------------------------------------------------------------------

دیروز یه ایرانی رو دیدم که سوئد زندگی می کرد تو چت به اون گفتم عید مبارک گفت چی می گی گفتم مگه مسلمان نیستی گفت نه گفتم چی هستی گفت هیچی گفتم چرا گفت چون هیچی نیستم بهش گفتم پس تا حالا واقعا برات اتفاقی نیفتاده که احساس نیاز شدید کنی به کمک وامید کسی که یه نیروی بالاتر داره گفتم تا حالا اونقدر تنهای تنها نشدی تا بتونی یکی رو که خیلی بهت نزدیکه حس کنی بخاطر همین است که هیچی نیستی

وقتی که مدرسه می رفتم یادمه که توی کتابها نوشته بودن خدا شناسی فطری است وقتی انسانی توی دریا می افته و در اون لحظات که دیگه هیچ امیدی به زنده بودن نداره از یه نیروی بالاتر کمک می خواد واین نشون میده که خداشناسی فطری است

ولی از خودم می پرسیدم اگه واقعا تو هم این مشکلات برام پیش نمی امد و ایا تو هم توی یه جامعه ای به دنیا می امدی و اونجا زندگی می کردی که اصلا براشون دین ومذهب مهم نبود ایا باز هم وقتی مشکلی بر می خوردی و تنهای تنها بودی کسی رو حس می کردم تا به اون توکل کنی ؟ ایا باز هم می گفتی خداشناسی فطری است ؟شاید بدتر می شدم ؟خدا رو شکر که مشکلات فراوان باعث می شود که چشمان انسان بازشود و بتونه بهتر نگاه کنه به خیلی چیزا یه دوست چینی که به هیچی ا عتقاد نداشت از اون پرسیدم تو چطور بدون ا عتقاد زندگی می کنی گفت راحت و به چیزی فکر نمی کنم هر چی بخوای خودش می یاد و خودش می ره مهم نیست

نمی دونم واقعا هنوز خیلی چیزا رو نمی دونم ولی دوست دارم تا وقتی هستم بدونم هنوز کلی سوال توی ذهنم است که باید جواب رو پیدا کنم

-----------------------------------------------------------------------

دیروز سریال" او یه فرشته بود" هم تموم شد قشنگ بود نظر من این است که شیطان نمی تونه واقعا یه موجود غیر طبیعی باشه اون می تونه مثل همه ما یه ادم معمولی باشه و کسی که بتونه زندگی ادم رو به تباه بکشه اون ادم به نظر من شیطان است ولی من یه جورای شیطان رو دوست دارم چون بنظر من گناه اون فقط انسان رو سجده نکرد و از دستور خدا سر پیچی کرد و می دونم که خدا دوستش داره ولی انسان که خدا رو سجده نمی کنه تکلیفش چیه؟ حالا حتما نباید ادم مسلمان باشه در هر مسلکی که باشه من می گم ما هرچه بهتر بتونیم فکر کنیم بهتر می تونیم زندگی کنیم درسته که این چیزا برای خیلی ها مزخرفه یعنی صحبت از خدا و شیطان ولی توی زتدگی من 20 درصد زندگی من رو تشکیل می ده ولی من براش هم زمان در نظر می گیرم و هم سعی می کنم که همینچور بی توجه نباشم چون می دونم که لازمه برای زندگیم البته بدون این چیزا هم یه مدت زندگی کردم ولی نتونستم به هیچ چیز عقیده نداشتن به نظر من نمی شه حالا دیگران رو نمی دونم ولی من نمی تونم

-------------------------------------------------------------

این دوروز تعطیلی هم سعی کردم با برنامه باشه کمی خوابیدم بعد کامپیوتر کار کردم وبیرون رفتم , رفتم ساحل و فروشگاهاهی بزرگ که واقعا دکوراسیون قشنگی دارن و من دوست دارم نه برای خرید بلکه لذت می برم توی اون محیط قدم بزنم و مرد رو ببینم و چند تا فیلم دیدم و اینترنت که این دو روزه کلی برام حال داد

از امروز کلی کار دارم که این مدت بخاطر ماه رمضان نتونستم انجام بدم ولی از امروز باید شروع کنم با یه برنامه ریزی خوب انجام بدم

---------------------------------------------------------------

دیروز مامانم و خواهر م امده بودن تو چت و کلی حرف زدیم حس می کنم بی تو جه شدم نسبت به او نها نمی دونم شاید دارم کمکم بی احساس می شم چون باید یه جوری دوریشون رو تحمل کنم

ولی اونها من رو هنوز دوست دارن خوب اونها هم کمک بی توجه می شن خوب بشن چه فرقی می کنه حالا چه اتفاقی می افته در هر صورت من باید به تنها یی عادت کنم این هم زندگیه دیگه بعضی وقتها مثلا مثل الان می گم مردشور این زندگی رو ببرن

--------------------------------------------------------------------

دیشب یه چیزی می خوندم یکی نوشته بود آدم هر چی هم رقصش خوب نباشه دلیل نمی شه با یکی نرقصه و هرچی هم که تنها باشه دلیل نمی شه که با کسی دوست نشه

هر چی می ببینم دوست دارم بنویسم ا ز افکارم و از اینکه چگونه به زندگی نگاه می کنم و از ادما تا یه روزی که بخونم ببینم در ا ین مرحله از زندگیم چجوری فکر می کردم چجوری می دیدم و بعد به خودم نگاه کنم تا ببینم که تا چه حدی پیشرفت کردم

----------------------------------------------------------------------

واسه شکستن یه دل فقط یه لحظه وقت می خوای

اما واسه اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت نداشته باشه

همیشه سعی کنیم که کمتر دله کسی رو بشکنیم

----------------------------------------------------------------------

زندگی خدایی دارد که که خودش می گوید مهربان است

                      پس نباید ترسید

                                                  آخه مهربان که ترس ندارد جانم

زندگی تجربه تلخ بسیار دارد

ولی چون می گذرد غمی نیست جانم

اصلا خوبیش به همونه که می گذرد تاحالا فکر کردی اگه زندگی نمی گذشت چی می شد؟

خیلی حرف زندم باید برم کلی کار دارم ----------------یا حق ----------همتون رو دوست دارم بای

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 8:35 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

این هم داره به خدا زنگ می زنه , آخه می گن خدا تو مسجد وقتی داری قران می خونی یا نماز می خونی انتن می ده و در دسترس است بقیه وقتها یا انتن نمی ده یا در دسترس نیست

راستی کی می دونه شماره خدا چنده؟؟؟؟؟؟؟

 

( این عکس رو از وبلاگ ایران من  گرفتم     )

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 8:19 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

 

اگه کسی دیونت بود , عاشقش باش

اگه کسی عاشقت بود, دوستش داشته باش

اگه دوستت داشت بهش علاقه نشون بده

اگه بهت علاقه نشون داد ,فقط یه بار لبخند بزن

اینطوری وقتی همیشه یه پله ازش عقب باشی , اگه یه وقت خسته شد ویه پله جا موند تازه می شه مثل تو

 

                                -------------------------------------------------------

امروز رو فکر می کردم عید باشه من چند ساله که روزه نمی گیرم امسال که ما اومدیم روزه بگیریم 30 روزه شده هر سال 29 روزه است

امروز هوس نوشتن کردم یه نوشتن حسابی

دیشب رفتم کافی نت کلی مطلب سرچ کردم و کلی وبلاگ خوندم ولی کسی نبود تا چت کنم بعد هم رفتیم با دوستم فروشگاه بعد هم رفتیم شام گرفتیم و اومدیم خونه تا 1.30 که خوابیدم امروز هم تب و سردرد واب ریزش بینی دارم ولی خوب تموم می شه

به روزهایی که اومدم اینجا فکر می کردم اون روزها خیلی سختی کشیدم ولی اصلا نا امید نبودم

خیلی تلاش کردم تا کار پیدا کردم  و الان هم فقط کار خوب مهم نیست چون کار جوهر مرد است با خیلی ها کار کردم با کلی تجربه و لذت می بردم

ولی یه چیز رو که هنوز دلم به حاله خودم می سوزه روزی بود که برای یکی که میلیاردر است رفتم و خیلی کمکش  کردم تا بتونه اینجا  کارش را شروع کند من از جیب خودم پول می گذاشتم و از وقتم برای اون می گذاشتم  تا به اون کمک کنم چون فکر می کردم اگه اون بیاد من می تونم تنهایم رو اینجا با اون و خانوادش  پرکنم اون هم نا مردی نکرد تا کاراش تموم شد دیگه رفت فقط وقتی که کار داره بهم زنگ می زنه نه برای احوال پرسی فقط کار

دیگه من نرفتم هر بار که کار داشت یه جوری خودم دست بسرش کردم

آخه من چنین انتظاری نداشتم روزی که براش دنبال یه جا می گشتم روزه بعدش مریض شدم چون 10 ساعت طوی گرما پیاده دنبال یه جا براش می گشتم

نمی دونم ما کار می کنیم تا پول در بیارم تا زندگی کنیم یا پول در می یاریم تا اسیر اون بشیم

کسی بود که با اینکه میلیاردر بودا ینجا که اومده بود کنسرو از ایران با خودش اورده بود

دلم بحاله خودم سوخت که چرا اینجوری از من سو  ء استفاده کرد

من  این کارا رو براش کردم تا از تنهایی در بیام ولی وقتی که اون اومد تنها تر شدم

می ترسیدم به کسی کمک کنم یا با ایرانی دیگه ای حرف بزنم

حالا اون نیست و رفته

بگذریم

    سریال او" یک فرشته بود "  امروز تموم شد خوب بود و به خوب نکته ای اشاره کرده بود .

واقعا وقتی که ما با هوا و هوس خودمون بر خورد می کنیم چیکار می کنیم ؟

یعنی نباید براش افساری بزاریم؟

من می گم باید افساری باشه نه  بخاطر اینکه اسلام واز این حرفها نه بخاطر اینکه باید یه فرقی بین من و حیوان باشد

این ماه رمضان یکی از مهمترین ماههایی است که انسان یاد می گیره بعضی  از کارا که براش خیلی معمولی است  مثل غذا خوردن رو انجام نده و برای  امیال خودش یه افساری بزارد

حیوان هروقت بخواد می خوره و هر وقت که  بخواد غریزه جنسی خودش رو ارضا می کنه ولی فرق انسان و حیوان در عاقلا نه زندگی کردن  است شاید انسان کمی فکر می کند بعد سعی می کند عمل کند

ایجوری ما بخودمون احترام گذاشتیم

این یعنی انسان

از دیو ودد ملولم وانسانم آرزوست

چقدر دلم برای دیدن یه انسان تنگ شده

و سریال متهم گریخت هم سریال قشنگی است من خیلی تو فیلم سازی تخصص ندارم ولی می دونم که می تونست بهتر از اینها درست کنند ولی خوب در کل خوب بود وقتی اون رو می بینی می فهمی که انسان عامل اصلی بدبختی خودش است و انسانها به همون اندازه که فکر می کنند می تو نند خوشبخت باشن

ما آدمها باید هرروز خودمون رو جستجو کنیم بینیم که چه نقاطه ضعفی داریم و چه روحیات خوبی و هرروز یه عمل خوب رو سعی کنیم یاد بگیریم اعمال و رفتار انسانها با افکارش کنترل می شود حال اگه خوب فکر کند می تونه خوب زندگی کنه من هم سعی می کنم افکار خوب رو بنویسم و هر روز اونها رو چک می کنم تا بیبنم که به چه مر حله ای رسیدم

و از فردا شلوغی و ترافیک شروع  می شه چون ماه رمضون تمام می شه ولی ماه خوبی بود کلی چیز یاد گرفتم یکی اینکه کمی کارام رو با نظمی بیشتری انجام بدم

امروز حال خوبی دارم هرچی که ادم سعی کنه که مستقل عمل کنه احساس آزادی بیشتری می کنه

آزادی رو دوست دارم ولی نه آزادی بی قید و بند چیزی که من زیاد توی زندگیم اون رو تجربه کردم و من هر چیزی که بدست آوردم بیشتر بخاطر این ازادی است

چند وقته که بحث این لیزبینها پر شده یکی از دوستان که دانشجوی پزشکی است البته ایران نیست  تعریف می کرد که دوست دخترش توی خابگاه است و اون بهش گفته که خیلی از دخترای ایرانی  خوابگاه لیزبین هستن نمی دونم  این چه چیزی است که مد شده من مخالفم اون نیستم بنظر من بعضی ها باید از نظر جسمی وپزشکی طوری هستن  که به جنس موافق علاقه دارن و با سکس با اون لذت می برن  وارضا می شوند من کار اونها رو رد نمی کنم و می گم اگه خدا اونها رو اینجوری خلق کرده پس باید یه جوری ارضا بشن ولی حرف من در مورده کسانی است که با اینکه از نظر جسمی و پزشکی مشکلی ندارن و فقط  بخاطر هوس به این راه کشیده می شون و الان هم خیلی زیاد شده که بعضی هاشون رو تو این تلویزونهای ایرانی ماهوارهای می بینی و بعضی هاشون واقعا دیگه پا از حریم خودشون فراتر گذاشتن من با اونها مخالفم دیگه اخه ادم چقدر می تونه در این هوا و هوس غرق باشه اخه مگه همه ز ندگی انسان فقط سکس است

دیشب من و دو تا از دوستام شب رفتیم که قدم بزنیم دوستم می خواست که موکت بخره باهم رفتیم به یه مغازه من هم رفتم من وقتی که بیرون می رم سعی می کنم صورتم رو اصلاح کنم و لباس خوب بپوشم و عطر بزنم به خودم تا هم خودم لذت ببرم و هم دیگران

قیافم هم بد نیست رفتیم طوی مغازه که یه دختر عرب اومد توی مغازه خیلی خشگل  بود اون هم بدش نمی امد از من زل زده بود به من دوستم فهمید که چه خبره گفت من می رم و شما رو تنها می زارم من هم گفتم من هم می یام دختره منتظر بود یه چیزی بگم  من هم تحویلش نگرفتم اومدم بیرون و گفتم به دو ستم که بریم اخه من عربی بلد نیستم و دوست دارم اگه یه روز با کسی رابطه داشته باشم ایرانی باشه و اون با لهجه ایرانیش برام حرف بزنه اخه بنظر من فارسی از لحاظ بیان احساسات واقعا غنی است

خلاصه رفتیم بیرون اخه یکبار دیگه هم وقتی که با دوستم رفتیم بیرون یکی همینجوری پیله شد و شماره من رو گرفت من به دوست گفتم من عربی بلد نیستم چیکار کنم گفت مهم نیست اون هم زنگ زد من انگلیسی با اون حرف می زدم ولی اون هم رفت اون هم خشگل بود دخترای عرب خشگل هستن ولی ولی من می گم ایرانی    

 

 

عیددتون مبارک نماز روزهاتون هم قبول باشه

بابا  کلی کلاس گذاشتم براتون

امیدوارم به تمام اون چیزای که از خدا خواستید برسید

یا حق --------باید برم-------بای

-------------------------------------------------------------

دیروز که فریاد زدی دوستت دارم گفتم که نمی شنوم لطفا بلندتر !

وامروز که به آرامی گفتی دیگه دوستت ندارم گفتم ساکت چرا داد می زنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 7:40 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

زندگی زندانی است که بیشتر از زندانی زندان بان دارد

----------------------------------------------------

 

 

فردا یا پس فردا عید است اگه فردا باشه که من با جمعه 3 روز تعطیل هستم ولی اگر فردا نباشه 2 روز تصمیم خاصی ندارم برای تعطیلات

چون باید پول پسنداز کنم تا پول برق رو که من باید می دادم بدم اخه چند ماه بود که ندادیم حقوقم زیاد نیست خیلی نمی تونم ول خرجی کنم کارای جزئی رو هم که قبلا می کردم و یه پولی در می اوردم حالا دیگه نمی کنم چون فکر کردم کمی نیاز دارم بیشتر در مورده زندگیم فکر کنم و به زمان نیاز دارم بخاطر همین وضع مالی خوب نیست ولی می گذردچون می گذرد غمی نیست اینجا کنسرت بزرگی داره بر گذار می شه و ایرانی های زیادی میان هوا هم خوب است اینجا شلوغ می شه من از وفتی که اومدم اینجا تا حالا یه کنسرت هم نرفتم چون تنها خوشم نمی یاد هم اتافیم هم نمی یاد من هم نمی رم ولی این چند روز رو باید یه جورایی تموم کنم با اینترنت ودیدن فیلم وخواب و کامپیوتر

ماه خوبی بود می گن بد از اینکه ماه رمضون که تموم بشه هر چی بخوای خدامی ده من از اون یه دوست خوب خواستم که به تونه هم سفر من باشه

دیشب رفتم پیاده روی من پیاده روی تو شب رو خیلی دوست دارم چون باعث می شود که فکر کنم به همه چیز و بیشتر به خودم

من فکر کردن رو دوست دارم حال داد خوب دیگه باید برم----- یا حق------- بای

 

 

-------------------------------------------------------

واسه منی که دل تنگم

از زندگی دل گیرم

بهتره سفر کردن

وگرنه اینجا می میرم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 6:25 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

مرغی شد پشت حصارا گم شد

اسم تو رو , روبال مرغا نوشت

رو کند ای سبز درختا نوشت

یه روزی که بارون می اومد بهش گفت

یه روز دیگه رو موج دریا نوشت

دریا با موجاش اونو از خودش روند

مرغ هوا گم شد اونو گریوند

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

مرغی شد پشت حصارا گم شد

باد اومد تو جنگلا قدم زد

اسم تو رو از همه جا قلم زد

بیین جدایی چه به روزش اورد

چه سرنوشتی که براش رقم زد.........................

سرنوشتی که برای ما رقم زد رفتن بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 6:23 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

همه رفتن کسی دوروبرم نیست

چنین بی کس شدن در باورم نیست

همه رفتن کسی با ما نموندش

کسی خط دل ما رو نخوندش

همه رفتن

اون دله ما رو, همون که فکر نمی کردیم سوزوندش

                           -------------------------------------------------------------------

یه روز که با هم بودیم فکر می کردم که اگه یه روز با هم نباشیم

قیامت می شه اگه با هم نباشیم

خراب می شه همه راهها

می خشکه آب دریاها

نمی چرخه فلک اگه از هم جدا شیم

دیگه عاشق کجایه تا جون به لب شه

دیگه روزی نمی مونه که شب شه

ولی تو رفتی من هم رفتم ولی زندگی هنوز هست

فقط من دارم می میرم تو این تنهایی و تمام اون چیزا درون من اتفاق ا فتاد ولی هنوز زانو هام کمی قدرت دارد

ولی دیگه رمقی برام نمونده دارم می افتم

تا اون مو قع بر می گردی

من هنوز تلاش می کنم تا خودم رو نگه دارم

تو برمی گردی نه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 6:38 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

يه دختر پشيمون !: سلام . ميشه از دست اندرکارانی که احتمالا باهاشون دوستيد از طرف ما خواهش کنيد برای يه روز اورکات رو باز کنن من يه چادر بکشم رو اين روسری که سرم بود؟

 به قول اینترنتی ها :loooooooool

سئوال و پاسخ سایت ابطحی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 7:35 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

شنیدی که می گن :

همه آدمها با هم برابرند

اما پول دارها محترم ترند

همه آدمها برابرند

اما دخترا پر طرفدارترند

همه آدمها برابرند

اما بچه ها واجبترند

همه آدمها برابرند

اما خانومها مقدم ترند

همه آدمها برابرند

اما سیاها بدبخترند و سفیدها برترند...................البته تبعیض در بین نیست

در کل همه آدمها با هم مساویند و بعضیها مساوی ترند

حالا همه آدمها برابرند به نظر شما؟

به نظر من همه آدمها برابرند اما......................................

                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 8:8 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

امروز طوی یه روزنامه خودم که مخترع جوان ایرانی راهی انگلیس شد او برای دریافت جایزه خود راهی انگلیس شد

او دانشجوی مکانیک است و 17 سال دارد اون گفت که از 40 نفر کسانی که امسال طوی مسابقات اختراعات ژنو شرکت کردن فقط 15 نفر الان ایران هستن , همه رفتن خارج و گفت که ایران هیچ حمایتی نمی کند از این مخترعان اون می گفت که تنها دلیلم که به ایران ماندم احساس وظیفه ای می کنم که نسبت به ایران دارم اون که هشترودی است اعتقاد دارد که می توان شرایط موجود را عوض کرد او می گوید در ایران با همه مشکلات می مانم می دانم که ایران به امثال ما نیاز دارد روش ابداعی رضا کهولی در مورد بار ور سازی ابرها است که از روش ابداعی روسها بهتر و زودتر انجام پذیر است

ما هم می دونیم که ایران به امثال اون نیازدارد یه استاد فیزیک بود طوی دانشگاه ما که دکتری فیزیک داشت از انگلستان و می گفت ایران با کار من و شما ساخته می شود من هم می دونم ایران رو ما باید بسازیم ولی ما فرار نکردیم ما از مشکلات نترسیدم من خودم رو می گم به کسی دیگه کاری ندارم چون وقتی که می گه من موندم چون احساس می کنم که کشورم به امثال من نیاز دارد فکر می کنی کسانی که از ایران می ان بیرون نمی دونند , فکر می کنی هر کی از ایران می اید بیرون ادمهای ترسوی هستن که توان ماندن تو ایران رو ندارن

من افتخار می کنم که یه ایرانی دوباره طوی دنیا درخشید من هرروز که روزنامه های ایرانی رو می خونم یه اختراع یه کشف تازه واقعا احساس غرور می کنم کجای دنیا ایجوری هستن من خوشحالم ولی ناراحتم که چرا این حرفها رو می زند که می گه من موندم چون به من نیاز دارن من وقتی تو ایران بودم از اول دانشگاه کار می کردم تو ایران تو سربازی من6 سال کار کردم به ایران وقتی یکی از اختراعاتم رو می خواستم به مر حله تولید و ساخت برسونم با یه مشت دزد که پول فقط براشون مهم بود هیچ چیز دیگه براشون مهم بود و اصلا فکر نمی کردن که این چیزی که ساخته شده می تونه چقدر مفید باشه و چقدر بصرفه بجایی اینکه امیدوار بشم بیشتر نامید تنها دلیلی که می تونست من رو توی ایران نگه داره ولی اون هم از بین رفت من تنها بودم نتونستم کسی رو پیدا کنم تا با کمک اون بتونم دستگاهی که ساخته بودم رو تولید کنم هر کسی که می امد می گفت ما به اسم خودمون می سازیم تو یه پولی می گیری و حتی کسانی که قول همکاری به من دادن رفتن ولی فهمیدم واقعا ضعیفم و نمی تونم حرفم رو بزنم دستگاهم رو ول کردم با اونهمه ذوق شوقی که اون رو ساختم مامانم هنوز بعضی وقتها می گه دستگات رو اینجا ول کردی حیف نیست ,من می سازم چون لذت می برم از ساختن مثل یه نقاش که نقاشی می کشه , مهم نیست که اون رو ول کردم چون من لذتشو بردم من بازم می تونم بسازم دوباره الان روی یه طرح تازه کار می کنم ولی خوب اینجا از نظر مالی خیلی دستم تنگ است باید صبر کنم تا پول جم کنم و اینجا یه محدویتهای خودشو داره ,با اینکه خیلی حال بعد از رفتن من تازه فهمیده بودن که من چی ساخته بودن و می گفتن اون دستگاه چی شد ولی برام مهم نبود من رفتم تا یه روز پر برگردم بتونم حرفم بزنم , چون من می تونم ,من می دونم یه یروز که خیلی دور نسیت یه چیزی می شم چون به خودم ایمان دارم ویه روز هم بر می گردم من به خاک ایران مدیونم به همه ایرانی ها مدیونیم اگه غیر از این باشه ناسپاسیم من بر می گردم چون می دونم خیلی ها به من نیاز دارن خیلی ها , دوست دارم یه روز بعنوان استاد طوی یکی از دانشگاهاهی ایران همه حرفهامو به گوش بچه هایی که با یه دنیا امید و وجودی شنوا امده اند تا انچه در توان دارن برای ایران انجام بدن می رسونم روزی که دانشگاه بودم یه روز معاون دانشگاه برای اعتراضی که دانشجویان برای بعضی کم بودها خوابگاهها و غذا خوری ها کرده بودن امد و گفت :شما باید خدا رو شکر کنید که ما باعث شدیم شما از خیابانها جم شدید

چند وقت پیش با نفر اول جشواره خوارزمی که دانشگاه ایران رو ول کرده بود و امده بود اینجا حرف می زدم یه نابغه به تمام معنا

می گفت حرفم رو نمی تونستم تو ایران بزنم و استادهایی که داشتم حرفم رو نمی فهمیدن

من به ایرنی بودن خودم افتخار می کنم , من می گم همه استعداد دارن همه می تونن ولی ,باید با خودمون رو راست باشیم سعی کنیم دنبال کاری باشیم که از انجام اون کار لذت ببریم اون وقت هیچ وقت کار نمی کنید با خودتون رو پیدا کنید من وقتی که انتخاب رشته می کردم فقط اون رشته ای که دوست داشتم انتخاب کردم کسی به من چیزی نگفت حتی خانوادم من هنوز بابام نمی دونه من چی خوندم مهم نیست مهم این است که دنبال چیزی باشن که فکر می کنید باید باشین اونوقت پیشرفت می کند و شما هم می تونید یکی از مو فق ترین ها باشین بشرطی که از کاری که می کنید لذت ببرین من باید برم همتون رو دست درم و غربون همه شما --برم فعلا بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 6:58 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

یک نگه بر ابر کردم ابر باریدن گرفت

یک نگه بر یارکردم یار نالیدن گرفت

تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست

خاک بر فرقش نشیند انکه یار از من گرفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 7:4 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

می دونی میگن یه روز دل نشست با خودش فکر کرد. با خودش گفت سنگ می شم از این به بد .سنگ شد .رفت میانه سنگها نشست اما عاشق سنگها شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 6:56 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

۵ماهه دیگه من دقیقا 2 سال است که اینجا هستم وقتی به عقب فکر می کنم چه جوری از اینجا شروع کردم روزی که اومدم ایجا تنها نه کسی رو می شناختم و نه جایی بلد بودم و زبان هم خیلی کم بلد بودم و از هر کی می پرسیدم اینجا می شه زندگی کرد می گفت نه ایجا کار نیست مخصوصا برای ایرانی ها ولی فقط این رو می دونستم که "من می تونم" ولی حالا کارم رو دارم حقوقش طوری است که خرجم رومی ده و از خودم می پرسم کجا هستم او ایجا چه جوری امدم جایی که شاید تو خیال هم به اون فکر نمی کردم امروز باز دوباره قصد یه رفتن دیگه دوباره یه کوچ دیگه باید بر نامه ریزی کنم برای دوباره رفتن مقصد معلوم نیست ولی باید کوله بار سفر رو بست باید اراده کرد خواستن توانستن است اگه یه روز یه چیزی رو اراده کردی و نرسیدی به ارادت شک نکن به نیت خودت شک کن کن که نتونستی خودت رو از بدست آوردنش قانع کنی و دلیل بدست آوردن اون چیز کافی نبوده چون در بدست اوردن یک چیز سه چیز رو بخاطر داشته باش نیت, اراده, تلاش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 6:56 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

دریا رو دوست دارم وقتی که دلم می گیره می رم دریا سبک می شم دانشمندان علم موسیقی میگن صدای امواج دریا یکی از پچیده ترن اصوات موسیقی است موج رو دوست دارم چون مثل خوده من آرامشش مرگش است پاکی در یا رودوست دارم و هر ناپاکی رو پاک می کنه وعظمتش رو وقتی به عظمت دریا خیره می شم یاد رفتن می افتم و یاد اینکه همه رفتنی هستیم و با ید بریم قبلا که انسانه ضعیفی بودم ودر برابر نا امیدی نا مقاوم بودم با خودم می گفتم اگه یه روزخواستم خودکشی کنم خودم رو تو دریا غرق می کنم خیلی دوست داشتم تو دریا بمی رم و از جنس دریا بشم و تو دریا حل بشم و با اون وقتی ارو م است اروم بگیرم و وقتی که طوفانی است شورو خروشان کنم و غمه دلهای گرفته ای که کناراساحل به در یا نگاه می کنن رو بگیرم صدای کوبیدن امواجش رو به سخرهای ساحل رو دوست د ارم

پس می زنیم به سلامتی دریا نه بخاطر برزگیش بلکه بخاطر پاکیش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 6:55 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

زندگی لذت اولین تجربه های انسان است

اولین بوس

اولین نگاه عاشقانه

اولین روز مدرسه

اولین بار که پرواز کردی

اولین گلی که گرفتی

اولین بار که ترکش کردی

اولین بار که سعی کردی بفهمیش

اولین دوست داشتن

اولین بار که بدنیا اومدی

و اولین بار که مردی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 7:17 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

امروز از اون روزایی است که دلم هوس یه دوست جونی کرده از اون دوستای که می شینی روبروش و تا می خواهی تو براش دل تو باز کنی اون می خنده و به چه چشمات نگاه می کنه می گه می خواستم یه چیزی بگم وتو هیچی نمیگی و می زاری اون حرف بزنه , هرچی اون دوست داره بگه و اون می گه می گه و تو گوش می کنی و لذت می بری و فراموش می کنی که چیزی می خواستی بگی , فراموش می کنی که اصلا دلت گرفته بود , فقط احساس لذت می کنی که تو اون رو داری و اون وقتی دلش می گیره می دونه که تو هستی که به حرفاش گوش کنی و با اون در دل کنی, و احساس می کنی تو برای یکی اهمیت داری, اون می گه من غیر تو کسی ندارم وتو هم می گی خوب من هم کسی رو ندارم بعد اون می گی سردمه وتو اون رو می گیری تو بغلت واون گرم می شه بعد در حالی که اون سرشو روی سینت گذاشته و تو سرت رو روی مو هاش بهت می گه دیگه هیچت وقت نری از پیشش بعد می بینی که اون ساکت می شه برای چند لحظه وقتی که سر شو بلند می کنی تا ببینیش می بینی چشمهای قشنگش پر از اشک شده تو بهش می گی دیگه نمی رم , دیگه همیشه با اون هستی بعد اون اروم می شه و دوباره سرشو می زاره روی سینت ولی این بار اشک چشمهای تو رو مگیره ولی اون نمی بیبنه چون تو می دونی که که موقع رفتن که بشه باید بری مثل یه پرنده مهاجر وچقدر سخته چون می دونی که یروز یه جایی تو این دنیا که دلت می گیره و دلت هوس یه دوست جونی مثل اون رو می کنه هیچ کس نیست , هیچ کس , هیچ کس

چرا سرنوشت   سفر رو برای بعضی ها رقم می زنه برای اونهای که باید همیشه تنها باشن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 7:15 PM  توسط پرنده مهاجر  |