تبليغاتX
پرنده مهاجر

پرنده مهاجر

پرنده مهاجری که مقصد را در کوچ می یابد از ویرانی لانه اش نمی هراسد ...

وطنم را دوست دارم

خاك كشورم را دوست دارم

من براي ايرانم چه كرده ام؟

من براي مردمم چه كرده ام؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 4:33 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

سلام

اول از همه ايران رو دوست دارم

مردم ايران رو دوست دارم

افتخار مي كنم ايراني هستم

در مورد انتخابات از يه نفر خاص دفاع نمي كنم

فقط حرفه من اينه چرا بايد عدالت در ايران اجرا نشه؟؟؟ چرا بايد يه ايراني وقتي اعتراضي داره با خوشونت دهنشو ببندن ؟چرا يكي مي تونه بايد توي تلويزيون به من دروغ بگه؟به مردمم دروغ بگه؟چرا يه ايراني را در خيابان بخاطر طرفداري از يه نفر  كتك مي زنند؟چرا يه ايراني اگه حرفي داره بايد خفه بشه ؟من  اين چيزها عذابم ميده؟من بازم مي گم دلم به حال ايران و ايرانيها مي سوزه

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 2:35 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

هر كجا هستم باشم…. آسمان مال من است

پنجره … فكر… هوا … عشق… زمين مال من است

آری .. آری

زندگی زيباست ….


+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 2:2 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

سلام
اين چند روز خيلي حالم بد بود هفته ديگه دارم مي رم دبي دلم هنوز كه نرفتم گرفته دبي كه برم همه جاي دبي كلي خاطرات هست كه بايد فراموش بشه چون اينجوري خواستن امشب يك نفر رو تو تاريكي ديدم كه يه ترازو جلوي خودش گذاشته بود و خودشو جمع كرده بود تا يكم گرم بشه جلو كه رفتم يه پير مرد كه داشت ميلرزيد رو ديدم پرسيدم ترازوي ؟ گفت اره گفتم چند؟ گفت 100 تومن يا 200 تومن هرچي بدي خودمو وزن كردم يه 2000 تومني بيرون اوردم دادم بهش ور رفتم ولي چقدر لذت بردم شايد اون 2000 تومن براي من پولي نباشه ولي مطمئن هستم اونو خوشحال كرد .چقدر خوبه ادم يكي رو خوشحال كنه كاش يكي پيدا مي شود من رو خوشحال كنه دلم مي خواد يكم گريه كنم كاش مي تونستم اگه گريه كنم دلم بيشتر مي گيره اونوقت چيكار كنم شبه سرديه امشب سرد و تاريك خوشبحال اونهايي كه خونهاي گرمي دارن گرمي محبت و دوست داشتن مي دوني امشب ياده حرفي اوفتادم كه خيلي وقته ديگه برام معني نداشت ولي حالا دوباره داره معني خودشو پيدا مي كنه يه زماني بزگترين نگراني من اين بود كه كسي نگران من نيست حالا دوباره همين حسو دارم چرا كسي نگران من نيست ؟چرا يكي منتظر من نيست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 11:41 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

سلام خيلي وقته هيچي ننوشتم الان يك ساله كه اومدم ايران اولين اختراع خودم رو ثبت كردم كار جديد رو شروع كردم سرم رو با كار گرم كردم تا ندونم كه چقدر تنها هستم هميشه از خودم پرسيدم چرا تو اين دنياي به اين شلوغي خيلي ها بايد تنها باشن دلم براي يكي تنگ شده كسي كه نمي دونم چيكار مي كنه خيلي كم خبر دارم از اون هوا داره سرد مي شه نمي دونم چرا سرماي هوا باعث مي شه كه ادم تنهايي خودشو بيشتر حس كنه شايد دنبال يه بغل گرم مي گرده يه بغلي كه خوب تورو فشار بده و گرماي بدنش تورو گرم كنه هيچ وقت حسرت پول ماشين خوب يا مقام يا خيلي چيزايي كه همه حسرتشو مي خورن نخوردم ولي حسرت آدمايي كه تنها نيستن رو خوردم آدمهايي كه يكي هست باهاشون دردل  كنه بخنده گريه كنه نمي دونم اين هم قسمت ما شده از اخر هم تنها ازاين دنيا مي رم 
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 10:19 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

قیصر امین پور

من رو با خودت مي بري؟؟؟؟؟؟
منو اينجا تنها نذار
تو اين كوير غربت


+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 10:9 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

-مطمئن ترین راه برای ثروتمند شدن این است که کار موفقی را برای خود طرح ریزی کنید و به مرحله اجرا درآورید . هیچکس با کار کردن برای دیگران ثروتمند نمی شود.

2- کافی است تنها ده درصد بهتر از رقبا باشید تا راه برای ثروتمند شدن شما هموار شود.

3- برای ثروتمند شدن باید اشتیاق شدیدی برای این کار داشته باشید . اشتیاقی اندک یا علاقه ای مختصر کافی نیست.

4- قطعیت هدف ، نقطه آغاز ثروتمند شدن است. برای ثروتمند شدن باید تصمیم بگیرید که دقیقاً چه می خواهید. آن را یادداشت کنید و سپس برای دست یابی به آن برنامه ریزی کنید.

5- تمام مردمان موفق افکارشان را روی کاغذ می آورند.

6- هر چه بیشتر تمرین کنید که در بالا بردن کیفیت زندگی دیگران سهیم شوید ثروتمند شدن شما بیشتر تضمین می شود.

7- بهترین و مطمئن ترین راه برای راه اندازی یک کار جدید این است که بدون سرمایه یا با مقدار اندکی شروع کنید، و سپس مرحله به مرحله با استفاده از سود حاصله پیش بروید.

8- کسانی که با پول خیلی کم شروع می کنند در مقایسه با کسانی که با پول خیلی زیاد شروع می کنند احتمال موفقیت بیشتری دارند.

9- "شکست" پیش نیاز موفقیت بزرگ است. اگر می خواهید سریع تر موفق شوید آمادگی شکست خود را دوبرابر کنید.

10- در هر کاری، بین میزان ریسک پذیری و احتمال شکست ، رابطه مستقیم وجود دارد.

11- کار آفرینان موفق کسانی هستند که برای سودِ بیشتر خطرات کار را تجزیه و تحلیل می کنند و به حداقل می رسانند.

12- در تجارت، هر کاری دو برابر آنچه فکر می کنید هزینه دارد و سه برابر مدت زمانی که پیش بینی می کنید به طول می انجامد.

13- اگر در راه ثروتمند شدن به اندازه کافی ثبات قدم داشته باشید، بی تردید موفق خواهید شد.

14- موانعی که در حین کار ظاهر می شود پلکان موفقیت شما هستند به شرط آن که از هر ناامیدی و شکستی درس بگیرید.

15- در تجارت ، همه در پی حفظ رضایت مشتری هستند و همیشه حق با مشتری است
+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 9:15 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

با کمی مطالعه و تحقیق در زندگی بیشتر ثروتمندان جهان به این نتیجه می رسیم که پشت کار داشتن و سخت کوش بودن ویژگی مشترک تمام ثروتمندان جهان است. اگر در زندگی بسیاری از ثروتمندان جهان نگاهی بیاندازید به این حقیقت پی می برید که بیشتر آنها در ابتدا بیشتر به اشخاصی خانه به دوش شبیه بوده اند اما در عین حال افکاری سلاطین گونه داشته اند. اگر شما هم می خواهید ثروتمند شوید باید جنس ذهنیت شما از پول باشد تا اشتیاق به ثروت شما را به سوی طرحی مشخص برای دستیابی به آن هدایت کند.

انسانهای موفق برای ثروتمند شدن نیازی به منابع مالی ندارند. این انسانها با ذهنیت طلایی خود افکارشان را به ثروت تبدیل می کنند. فراموش نکنید که افکار شما می توانند راهنمای شما به سوی ثروت و توانگری باشند. حقیقت این است که مغزتان با افکار شما دوست می شود. اگر شما به خود به چشم یک انسان ثروتمند و موفق نگاه می کنید ذهنتان نیروی درونی شما رای برای رسیدن به وضعیتی که دوست می دارید هماهنگ می کند
ارباب ذهن خود بودن مساوی با رسیدن به ثروت بی نهایت است. فقط اگر صاحب افکار خود باشید و بتوانید کنترل افکار خود را به دست بگیرید به زودی به یکی از ثروتمندان جهان تبدیل می شوید در غیر اینصورت تلاش شما نتیجه ای نخواهد داشت. تلاش شما باید توام با ایمان به پیروزی و موفقیت باشد. اگر شما شبانه روز 24 ساعت کار کنید ولی باز خود را بدبخت و فقیر بدانید نمی توان به ثروتمند شدنتان امیدی داشته باشید

دوستان و آشنایانتان یا حتی کمتر از آنها روزی چند ساعت کار کنید و به نتیجه کار خود ایمان داشته باشید حتما موفق می شوید. برای ثروتمند شدن نیازی به زیاد کار کردن ندارید, نیاز به منابع مالی و داشتن خانواده ثروتمندی ندارید, تنها چیزی که به آن نیاز دارید امید و پشتکار است
اگر شما بدانید که چه می خواهید و در پی چه هستید می توانید از موسسه ای ورشکسته سازمانی موفق بسازید. توجه داشته باشید که هرگز بدون زحمت هیچ چیزی عاید شما نمی شود. برای رسیدن به موفقیت باید بهای آنرا بپردازید. هر چند این هزینه در مقایسه با آنچه که بدست می آورید بسیار ناچیز است, اما کسانی که براستی خواستار آن نباشند در ازای هیچ مبلغی نمی توانند به آن دست یابند. برای ثروتمند شدن باید از همین امروز شروع کنید و قدر تک تک لحظات و کوچکترین فرصتهای زندگی خود را بدانید. برای ثروتمند شدن منتظر لحظات جادویی نماید, فرصت ها همیشه در جامه مبدل به سراغ اشخاص می آیند. یک ضرب المثل ایتالیائی می گوید " کسی که منتظر زمان می ماند آنرا از دست می دهد"
+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 7:22 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد،.اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 7:30 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

سلام

احساس خوبی دارم کنار مادرم هستم دارم سعی می کنم سالهای تنهایی شو پر کنم سالهایی که می تونستم کنارش باشم ولی نبودم هنوز احساس دلتنگیم نسبت به ایران پر نشده هنوز دل آرام نشده نمی دونم یه روز دوباره سفری دیگه ای در پیش دارم. خسته شدم از رفتن از دور شدن ولی ما  همه یه جورایی مسافریم .سفر .صحبت از سفر حس غریبی داره خیلی غریب مثل حس غریبی که مرغ مهاجره سهراب دارد.قدم زدن تو پارک رو تنها دوست دارم.پاییز خیلی سرد شده ولی بازم دوسش دارم هنوز تا برگ ریزان خیلی مونده ولی اخر از راه می رسه.این روزا کارام زیاده دارم یه بزینس برای خودم راه می ندازم که هم کمک خرجم باشه هم بتونم گسترشش بدم زبان می خونم ولی دنبال یه کتاب خوبم تا بخونم مثل یه رومان .خیلی کارا دارم سالهایی که دور از ایران و خونه بودم خیلی چیزا یاد گرفتم ولی هیچ سفری مثل خارج از ایران اینقدر روی من تاثیر نذاشت حالا خیلی چیزا برام معنی پیدا کرده خیلی از جوابهای که تو ایران یه زمانی دنبالشون بوم باید برم خیلی کار دارم  

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 8:9 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم
فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از
فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد
مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك
فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه
يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن
آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات
انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست
دهد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن
برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان
را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد.
وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش
را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي
مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده
مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.
راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به
عنوان نقطه قوت است."
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 10:38 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

سلام

پاییز داره از راه می رسه بعد از چند سال دوری از پاییز امسال پاییز ایران رو دوباره حس می کنم دلم برای راه رفتن روی برگهای خشک شده درختا تنگ شده دلم برای زمستان ایران تنگ شده برای سرما برف کلا دلم برای ایران یه ذره شده نمی دونم چرا چند سال پیش از ایران رفتم ولی هرچی بود الان باید برگردم من متعلق به اونجا هستم به ایران دوست ندارم دوباره حس رفتن سراغم بیاد ولی آدم بدون رفتن از بین میره مثل ابی می مونه که یه جا ثابت باشه ولی فقط می دونم الن خستم خیلی خسته باید برگردم نمی دنم چرا یاد حرف مریم حیدر زاده افتادم که می گفت کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها کاش واقعا یکی بود که ادم خستگی شو با حرف زدن با اون کم می کرد یکی مثل سهراب ولی وقتی که به دوروبرت نگاه می کنی با اینهه شلوغی دوروبرت باز تنها هستی تنهایی فقط این نیست که کسی دوروبرت نباشه تنهایی به معنی این که کسی حرف تورو نمی فهمی درک نمی کنه یه نفر پیدا نمی شه حس تورو بفهمه چقدر حرف برای گفتن دارم به اندازه همه سالهایی  که دور از خونه بودم نزدیک افطاره می گن هرچی از خدا بخوای بهت می ده من تنها چیزی که از خدا می خوام یه کسی از جنس خودم تا یه کمی باهاش دردل کنم اذانه برم افطار خداحافظ  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 6:8 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلويی را در کنار پايش قرار داده بود روی تابلو خوانده ميشد:
من کور هستم لطفاً کمک کنيد.
روزنامهنگار خلاقی از کنار او ميگذشت، نگاهی به او انداخت؛ فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکهء ديگه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامهنگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگويد، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشتهء شما را به شکل ديگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده ميشد:
امروز بهار است
ولی من نميتوانم آنرا ببينم!
وقتی کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژی خود را تغيير بدهيد، خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد. باور داشته باشيد گاهی تغيير بهترين چيز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترين اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است...
لبخند بزنيد! اين خيلی بهتر از اخم و خشم و ناله جواب ميدهد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 10:52 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با اینسوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه
چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را
خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد
. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما
سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما
وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون
حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند
مرد جوان گفت: "در واقع
آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد
تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره
اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟ "
استاد زیاد مطمئن
نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد
آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد . خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید .

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 8:24 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا

مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند

مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 6:18 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش
حداقل سالی یک بار طلوع آفتاب را تماشا کن
برای فردایت برنامه ریزی کن
از عبارت متشکرم زیاد استفاده کن
نواختن یک آلت موسیقی را یاد بگیر
زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان
اگر مجبور شدی با کسی درگیر شوی اولین ضربه را بزن و محکم بزن
برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر
اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر
همیشه در حال آموختن باش
آنچه میدانی به دیگران بیاموز
روز تولدت یک درخت بکار
دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر
از مکانهای مختلف عکس بگیر
راز دار باش
فرصت لذت بردن از خوشی ها را به بعد موکول نکن
به دیگران متکی نباش
هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن
اشتباه هایت را بپذیر
بدان که تمام اخباری که می شنوی درست نیست
بعد از تنبیه بچه هایت آنها را در آغوش بگیر و نوازش کن
گاهی برای خودت سوت بزن
شجاع باش، حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی، هیچ کس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد
هیچ وقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن
به کسی کنایه نزن
از بین کتابهایت آنهایی را امانت بده که بازگشتشان برایت مهم نباشد
به بچه هایت بگو که آنها فوق العاده اند
برای فرزندانت آواز بخوان
برای فرزندانت کتاب بخوان
افتخاراتت را با دیگران قسمت کن
صدای خنده پدر و مادرت را ضبط کن
نگذار شرافتت لکه دار شود
سعی کن کاری نکنی که دیگران احساس مهم بودن بکنند
هیچ وقت شادی دیگران را از بین نبر
به رستورانهای گران نرو
یک اشتباه را دوبار تکرار نکن
سعی کن برای دیگران الگو باشی
انگیزه ات در ازدواج عشق باشد
همیشه شکر گذار باش
کوچکترین پیشرفتها را هم موفقیت بدان
وظیفه شناس باش
به جزئیات توجه کن
هیزمهای شومینه را خودت خرد کن
از افراد بدبین دوری کن
بدان تمام چیزهایی که میشنوی درست نیست
به پیشخدمتها بیش از حد معمول انعام بده
هیچ وقت ماشین نخودی رنگ نخر
یادت باشد حتما به مادرت تلفن بزنی
در همان نگاه اول به نیروی عشق ایمان بیاور
هرگز آرزوها و رویاهای دیگران را کوچک نشمار
اگر کسی به تو آبنبات نعنایی تعارف کرد رد نکن
از صمیم قلب عشق بورز
ممکن است کمی لطمه ببینی اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است
همیشه عکسهای جدید از خودت بگیر
وقتی می دانی کسی واقعا زحمت کشیده که شیک شود به او بگو معرکه شده ای
علامت خاصی بین خودت و همسرت در نظر بگیر تا در میهمانی ها با او رد و بدل کنی تا بداند حتی در مکانهای شلوغ هم به او توجه داری
یادت باشد که محبت همه کس را تحت تاثیر قرار میدهد
هرگز پشت تلفن شماره کارت اعتباری ات را نگو
یادت باشد تمام مردم از چیزی وحشت دارند، به چیزی عشق میورزند، و چیزی را از دست داده اند
آرام صحبت کن اما در فکر کردن سریع باش
هیچ وقت پایان فیلمها و کتابها را برای کسی نگو
هیچ وقت لیوان به دست عکس نگیر
با زنی که بی میل غذا میخورد ازدواج نکن
به دنبال دردسر نباش
سعی کن اولین کسی باشی که برای دفاع از خود برمیخیزد
فرصت قدم زدن با همسرت را از دست نده
شعر مورد علاقه ات را حفظ کن
وقتی گوشی تلفن را بر میداری لبخند بزن بدان که طرف مقابل اینرا از صدایت حس میکند
درباره موسیقی ای که مورد علاقه ات نیست اظهار نظر نکن
گشاده رو باش
وقتی قصد حمایت از کسی را نداری حداقل او را نترسان
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نگیر
ثروت و موفقیت را یکسان تلقی نکن
در بخشیدن خطای دیگران پیش قدم باش
قبل از آنکه دست و صورتت را بشوئی از بودن حوله یا دستمال مطمئن شو
وقتی جنسی را برای تعویض می بری ب سر و وضع مرتب برو
انجام کارهایت را به خاطر بسپار
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 5:40 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 هنگامي که از عزيز خود جدا مي شوي اندوهگين مشو،

 زيرا آنچه در وجود او از هر چيز دوست تر مي داري بسا که در غيبت او روشن تر گردد.

                                                                                           جبران خليل جبران

این رو هم بخاطر این نوشتم چون چند وقته دیگه باید ازیک عزیزی جدا بشم.خیلی سخته ادم تا کسی نیست دوروبرش باید بمونه وقتی کسی پیدا می شه باید بره

چرا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 11:40 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

به ایرانم .ایران جاودانه ام

همیشه با تو ..........

معنای زنده بودن من .با تو بودن است

نزدیک یا دور

سیر یا گرسنه

رها یا اسیر

دلتنگ یا شاد

آن لحظه ای که بی تو سرایدمرا مباد!!!

فریدون مشیری                                          

چقدر دلم برای ایران تنگ شده برای خیابونهاش برای عطر صبحش برای غوربش برای طلوعش برای خاکش............. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:37 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

گر باطل را نمي توان ساقط کرد مي توان رسوا ساخت

اگر حق را نمي توان استقرار بخشيد مي توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:30 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

ممکن است شما از شکست خوردن نا اميد و مايوس شويد ولي اگر امتحان نکنيد، فنا خواهيد شد

                                                                                                                       بورلي سيلز
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:28 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

 وقتي به دنيا آمدم سياه بودم ، وقتي بزرگتر شدم باز هم سياه بودم ، وقتي جلو آفتاب ميرم باز هم سياهم ، وقتي ميترسم هم سياهم ، وقتي سردمه سياهم ، وقتي مريضم باز هم سياهم ، وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود. تو اي دوست سفيد من ، وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي، وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي ، وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي ، وقتي ميترسي زرد ميشي ، وقتي مريضي سبز ميشي ، وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي و تو به من ميگي رنگين پوست.....

واقعا زیبا بود

این رو هم خوبه بخونید چون خیلی این دو مطلب به هم شبیه هستن و هردو از عدم تساوی آدمهاست

یک با یک برابر نیست!

 

معلم پاي تخته داد مي زديك با يك برابر هست


 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست هميشه يك نفر بايد به پا خيزد


به آرامي سخن سر دادتساوي وجود ندارد 


معلم مات بر جا ماندو او پرسيد


گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا بازيك با يك برابر بود


 سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت


معلم خشمگين فرياد زد:آري برابر بود


و او با پوزخندي گفت اگر يك فرد انسان واحد يك بود


آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت


پايين بود


اگر يك فرد انسان واحد يك بودآن كه سفید بودبالا بود


وان سيه چرده كه مي ناليدپايين بود


اگريك فرد انسان واحد يك بود


اين تساوي زير و رو مي شد


حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود


نان و مال مفت خواران از كجا آماده مي گرديد


يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟


يك اگر با يك برابر بود

 
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟


 يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟


يك اگر با يك برابر بود


پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟


معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد


 يك با يك برابر نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:13 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

اگر پرواز را از یاد برده ای

    اگر گرفتار این خاکدان فقیر شدی

                                        نگذار بالهایت بپوسد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:4 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

يك اسقف فرانسوي متحد انگلستان سي ام ماه مه سال 1431 ژاندارك، دختر ارلئان، كه فرانسويان مايوس و افسرده را به پيروزي رسانيد به جرم جادوگري آتش زد. وي سوم ژانويه همين سال از سوي انگليسي ها براي مجازات شدن به اين اسقف (كشيش بزرگ)سپرده شده بود كه به دستور اين كشيش، محاكمه كليسايي شد و به جرم جادوگري و پوشيدن لباس مردانه محكوم به اعدام گرديد و در يك بازار باز و بدون سقف در برابرچشم مردم آتش زده شد. ژاندارك هنگام آتش زده شدن 19 ساله بود هنگامي كه نيروهاي دشمن از روستاي محل اقامت او كه دختر يك كشاورز بود گذشتند و خرابي فراوان به بار آوردند و سپس دست به محاصره بندر ارلئان در همان نزديكي زدند، ژاندارک به خشم آمد و به مدافعان نا اميد ارلئان پيوست. لباس سربازي بر تن و سربازان را تشويق به ضد حمله كرد و موفق شدند. وي سپس با درجه سرواني به هدايت سربازان فرانسوي ادامه داد و دشمن را از بسياري از نقاط وطن بيرون راندتحت فشار افكار عمومي، سران كليساي كاتوليك فرانسه 25 سال پس از مرگ ژاندارك، از وي اعاده حيثيت كردند كه بعدا عنوان قهرماني فرانسه را نيز به دست آورد و پاپ در سال 1920 (489 سال پس از آتش زده شدن!) او را تقديس كرد.
   

 از قرن 15 به بعد ضمن اشاره به اعدام دلخراش ژاندارك، اندرز داده مي شود كه نبايد اشتباه يك و يا چند هموطن باعث شود كه ديگران از ميهندوستي رويگردان شوند

ولی من فکر می کنم ژاندارک قربانی خشک مذهبی کلیسای ان زمان شد ما هر روز شاهد کشته شدن از بین رفتن هزارن آدم هستیم که بخاطر خشک مذهبی و تعصبات غلط یه عده ای محدودی ولی فرق الان با اون دوران این هست که الان اینقدر قربانی زیاد هست که دیگه نمی دونیم برای کدوم بزرگداشت بگیریم 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 1:28 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

سلام

می دونی دیشب یکی می گفت

 همیشه یادت باشه آدمها چه خوب چه بد همه مسافرن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 11:52 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

محققان آمریکایی توانسته اند با کمک یک سوپر رایانه، به طور مجازی نیمی از مغز یک موش را شبیه سازی کنند.گفته می شود نیمی از مغز یک موش واقعی حدود هشت میلیون سلول عصبی دارد که هر کدام از این سلول ها ممکن است تا هشت هزار سیناپس (محل ارتباط میان سلول های عصبی) داشته باشد.این محققان در گزارش خود آورده اند مدل سازی از روی چنین ساختاری "فشار زیادی برای حافظه و ظرفیت هر رایانه ای است."آنها، که از جمله محققان "آی بی ام" در دانشگاه نوادای آمریکا هستند برای شبیه سازی از سوپر رایانه بلوجین ال که 4096 پروسسور (هر یک با ظرفیت 256 مگابایت) داشته است، استفاده کرده اند.پیچیدگی شبیه سازی فعل و انفعالات مغز موش مجازی به اندازه ای بوده که فقط برای 10 ثانیه اجرا شد.این محققان گفتند با این که شبیه سازی مجازی به لحاظ سلول های عصبی و ارتباطات ذهنی موش واقعی شباهت داشته، ساختار مغز یک موش واقعی را نداشته است.

این شاید نمونه خیلی کوچک ازعظمت خدا باشد که به این وسیله قدرتش به انسان نشان می دهد

من موندم که مغز انسان رو چه روزی شبیه سازی می کند.؟؟ ما انسانها همه دنبال خلق کردن هستیم وانقدر جلو می رویم تا به مرحله خالق شدن  برسیم و اونجاست که انسان خلیفه خداوند بر روی زمین می شود.واین لحظه ای هست که انسان به جواب سئوال

آمدنم بهر چه بود؟

می رسد.خیلی ها به این جواب رسیدن و از این دنیا رفتن انیشتن و دکتر حسابی و...........

امیداروم ما هم یه روز به جواب این سئوال برسیم بعد کوله بارمون رو جمع کنیم  

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 1:25 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

سلام

امروز روز تولد عزیزترین آدمی هست که تاحالا دیدم

تولدت مبارک

ودیگه اینکه دارم بر میگردم ایران بعد ازاین همه سال دوری دارم میرم ایران .دلم برای ایران برای خاکش برای  کوچه هاش برای همه چیزش یه ذره شده روزی که از ایران اومدم فکر نمی کردم یه روز این قدر احساس دل تنگی کنم برای ایران نمی دونم کسانی که اصلا نمی تونن برگردن ایران چجوری زنده هستن.هرجوری که فکر کنی وطنت هست نمی شه بی ریشه بود همینطور که نمی شه بی عقیده بود .باید به یه چیزی دل بست باید به چیزی اعتقاد داشت بدونه این چیزا ادم پوچ و تو خالی می شه

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 11:9 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

خدایا:

در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با "نداشتن"و "نخواستن"روئین تن کن

دکتر شریعتی

 

 

       

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 7:36 PM  توسط پرنده مهاجر  | 

اینهمه عشقی که تو وجود مادر هست از کجا سرچشمه می گیره؟

چرا بابا  ها عاشق نیستن؟

چرا؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 9:32 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

 يكرنگي پاييز را دوست دارم زندگيرا به اندازه عمر يك شقايق دوست دارم عاشقانه وكوتاه مي خواهم در اين بيابان بي وفايي دنيا رو پر از روشني ببينم و نور رو دوست دارم ا گه بذارن نوری بیاد نمی دونم چرا دنیا اینجوری شده چرا آدما اینقدر رنگ عوض می کنن همه شدن خاکستری.می دونی هوس دیدن رنگ کردم.خیلی وقته ادم رنگی ندیدم.امروز خیلی دلم گرفته خیلی خیلی خیلی.................................
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 9:25 AM  توسط پرنده مهاجر  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 7:34 PM  توسط پرنده مهاجر  |